#سایه_پارت_169
بغضی عمیق به گلویش چنگ میزد ،آرام گفت :
-نه ! اون یکی دیگه رو دوست داره. وقتی فکر میکنم ، اصلابه من تعلق نداره غرورم اجازه نمی ده که بهش نزدیک بشم و واقعیت و بگم
-اما اینجوری که نمی شه !اصلا بهش بگو نمی خوای ازش جدا بشی
قطره اشکی از چشمش به روی گونه اش غلتید ودر حالی که با سر انگشت آن را پاک می کرد گفت :
-اون همیشه میگه من فقط یه مهمون چند ماهه ام که هیچ وقت نباید به حضورش توی زندگیم عادت کنم ،خوب وقتی اینهمه سریع وبی پرده بهم میگه هیچ علاقه ای بهم نداره چه جوری بهش بگم دارم زیرجبر این احساس نابود میشم
نازنین حرصی گفت :
-آخ که چقدر دلم می خواد این بشر خود شیفته رو یه گوشمالی حسابی بدم
بغض الود گفت :
- اون امشب رفته خواستگاری ، حتی نذاشت از هم جدا بشیم وبعد برا ازدواج اقدام کنه،
نازنین با چشمانی گشاد شده گفت :
- جدی میگی !
گریه امانش نداد و در حالی که سرش ر ابه حالت تائید چندبار تکان میداد با گریه گفت :
-میبینی چقدر بدبختم نازنین!
نازنین او را در آغوش گرفت وگفت :
-الهی من قربون اون دل پاکت برم ،که چه زجری می کشی کنار این خودشیفته عوضی !اخه کی باور می کنه که توی دل سایه خوشگل ما چه میگذره
گریه سایه شدت یافت و به سختی گریست نازنین در حالی که موهایش را نوازش می کرد گفت :
-اون تاوان این همه خود خواهیش و حتما یه روزی میده
-نه نازنین !اون که مقصر نیست ،مقصر خودمم که با اینکه می دونستم اویکی دیگه رو دوست داره بازم راضی به ازدواج شدم
-خوب تا دیر نشده ازش جدا بشو نذار بیشتر از این اذیت بشی
سرشو از لای آغوش نازنین بیرون آورد وگفت :
-نمی تونم نازنین ،اگه بعد از دو ماه بخوام طلاق بگیرم دیگه نمی تونم توی خانواده سر بلند کنم
romangram.com | @romangram_com