#سایه_پارت_170
-اینجوری هم که نمیشه زندگی کرد ،تا سر موعدتون داغون می شی .
-چیکار کنم ،این راهیه که خودم انتخاب کردم ومجبورم تحملش کنم
-سعی کن کمتر ببینیش ،اصلا تا می تونی توی اون خونه نمون به هر بهانه ای بزن بیرون
-همین تصمیم و گرفتم ،خونه من اینجاست ،اگه اون بفهمه عاشقشم با نیش کنایه اش دیگه زندگی برام نمیزاره،پس بهتره هیچ وقت ندونه که چه احساسی بهش دارم
-فردا باهاش کلاس داری ؟
-آره ،باید موضوع تحقیقم و هم ارائه بدم
-کاش این ترم لعنتی زودتر تمام می شد ،ترم دیگه اگه خودتم بخوای به خدا قسم !دیگه بهت اجازه نمی دم خریت کنی و باهاش کلاس بگیری
-مگه مرض دارم دوباره باهاش کلاس بگیرم ،ولی خدائیش فن بیانش خیلی عالیه ، موقع تدریس کل بچه ها جذب کلاس میشن
-بیان بخوره تو سرش ،وقتی شعور نداره بیان به چه دردش می خوره ،بوزینه روانپریش
از اینکه نازنین با حرص بوزینه قلمدادش میکرد قلبش فشرده شد.پس با ناراحتی گفت :
-نازنین گفتم که اون مقصر نیست ،اون روز اول همه چیزو صادقانه بهم گفت ،خود احمقم بودم که قبول کردم وارد این بازی مسخره بشم
-دراحمقی خودت که شک ندارم ولی اون هم نباید اینقدر بی شعور باشه که با وجود تو بره خواستگاری یکی دیگه
-شاید می ترسه طرف وبدن کس دیگه
این روزهای سخت را پشت سر گذاشته بود وکاملا سایه را درک میکرد .با غصه گفت :
-آخ سایه تو رو خدا ، خودت و با این فکرای پوچ اینهمه آزار نده
-نمی دونم نازنین ،از ظهرتا حالا اون با این دختره همش جلو چشممن
-ولشون کن بذار هر غلطی می خوان بکنن ،یه روز می فهمه که اشتباه کرده
-دارم سعی می کنم
نازنین با استرس و من من گفت :
-سایه یه چیز بهت بگم قول میدی دعوام نکنی
با تعجب نگاهش کرد وپرسید :
romangram.com | @romangram_com