#سایه_پارت_168
با لبخند تلخی گفت :
-یعنی من سنگدلم و درک وشعور ندارم
-نه منظورم اینه که توهنوز دلت جایی گیر نکرده که بدونی
با حرف نازنین در حالی که به نقطه ای خیره شده بود ،به فکر فرو رفت. نازنین دوست صمیمی وهمرازش بود که هرگز عادت نداشت چیزی را از او پنهان کند
نازنین که اورا غمگین و در خودفرورفته میدید گفت :
- اوهوی کجا رفتی ،دارم حرف می زنما نه بنزین
به طرفش برگشت وگفت :
ـنازی تو که از دل من خبر نداری ونمی دونی تو چه شرایط سختی هستم
با شوخی ذاتیش گفت :
-کلک ،نکنه دل توهم پی نخود سیاه رفته
با سکوت سرش را پایین انداخت .نازنین با ناباوری نگاهش کرد وحیرت زده گفت :
-دکتر مشایخ !
سرش را بالا گرفت ودر جوابش با غصه فقط نگاهش کرد
نازنین با چشمانی متعجب گفت :
-ولی تو که همیشه میگفتی از او ........
میان حرفش پرید وگفت :
-همیشه عاشقش بودم نازنین حتی قبل از ازدواجمون
-اما ....
-می دونم می خوای چی بگی ، ولی باور کن خودمم هیچ وقت دلم نمی خواست اینو باور کنم. از روز اول تمام سعیم و کردم که جلو احساساتم و بگیرم .اما هرچه جلوتر میرم بیشتر وابسته وگرفتارش میشم
مهربان گفت :
-اما اون شوهرته سایه ! می تونی اینو بهش بگی
romangram.com | @romangram_com