#سایه_پارت_166

-جدی؟ ولی اون که به من می گفت کاشکی سایه هم یکم معرفت از تو یاد می گرفت

با اینکه چهره ولحن گفتار ساغر طنز بودن حرفش را ثابت می کرد اما سایه ناخوداگاه جدی شد وپرسید

-راس می گی ساغر اون خودش اینوبهت گفت :

ساغر از لحن جدی سایه خنده اش گرفت وگفت:

-نه بابا شوخی کردم ،نری شر بشی ،دلم به یه شوهر خواهر باکلاس وجنتلمن خوشه اونم برج زهر مار بشه برامون

زل زد توی صورتش ودوباره پرسید

-خوب پس چی می گفت ؟

-فقط گفت زبون تو هم که توی درازا دست کمی از زبون سایه نداره ،منم گفتم زبون سایه در برابر زبون من حکایت افتادن یه تیکه لواشک تویه گوشه ای از خیابون ولی عصره

لبخند کجی از تشبیهش گوشه لبش نشست وگفت :

-که زبون من لواشکه

-آره عزیز،البته از اون بیمزه هاش

-حالا می رم بابا رو ببینم اما بعدا بهت می گم زبون کی لواشکه

*************************

با صدای نازنین چشمهایش را گشود وخمیازه ای بلند کشید وپرسید :

- تو اینجایی ،چکار میکنی؟

-یه ربعه دارم صدات می زنم

نیم خیز شد وبه صورت غمگین نازنین خیره شد ودوباره پرسید :

-چیزی شده... خیلی گرفته ای ؟

بغض الود گفت :

-چیزی نیست !!

با محبت دستش را گرفت وگفت :


romangram.com | @romangram_com