#سایه_پارت_165
(باید با این زندگی مبارزه کنم ،با همه تلخی ها وسختی هاش ،آرمین از اولم مال من نبوده ،که حالا بخوام بخاطر رفتنش ناراحت باشم اون باید بره به همونجایی که از اول به آن تعلق خاطر داشته )
با یک لبخند ساختگی از اتاق خارج شد
صدای ساغر که با هیجان تمام داشت برای مادرش صحبت می کرد تمام فضای خانه را پر کرده بود به طرفش رفت وباخنده گفت:
-الهی من قربون آبجی خوشگلم برم که با تن صداش خونه رو منفجر کرده
ساغر باچهره ای بشاش به طرفش برگشت وگفت :
-تو دیگه کجا بودی یه هویی روی سرمون خراب شدی ؟!
خم شد وب*و*سه ای مهربانانه روی گونه اش نهاد وگفت :
-نازتو برم ساغر جون ... حالا بابا رو چیکار کردی ؟
-رفت اتاقش !
- آخ که دلم براش یه ریزه شده
ساغر با نگاهی مشکوک آنالیزش کردوگفت :
-تو که دوروز پیش اینجا بودی ،یه جور حرف می زنی انگار یه قرنه بابا روندیدی
-چش نداری عشق وعلاقه بین منو بابا رو ببینی؟!
-چش دارم ،اما دیگه حوصله برخوردهای عشقولانه وحال بهم زن شما رو ندارم
سپس به لباس سایه اشاره کرد وادامه داد
-حالا چرا کنگر خوردی لنگر انداختی
-اجازه ندارم توخونه خودم لباس راحتی بپوشم
-خونه خودم خونه خودم نکن ،خونه تو خونه آرمین جونته
-ای جونت در بیاد با این زبون شش متریت ،اگه تو اجازه بدی یه امشبو می خوام رو سرت خراب بشم
-اونوقت چرا .... ؟!! نکنه آرمین جونت از خونه بیرونت کرده ؟!
-نه عزیزدلم ،بهم گفت برو یکم ادب ومعرفت به آبجی خوشگلت یاد بده که داره توی درس معرفت تجدید می شه
romangram.com | @romangram_com