#سایه_پارت_164

ناهید نگران صندلی را پیش کشید وروبرویش نشست وگفت :

-تو امروز یه چیزیت هست،اگه من تو رو نشناسم که مامانت نیستم.

حوصله نصیحتهای مادرانه ناهید را نداشت پس از جا برخاست و گفت:

-فقط کمی خسته م،تمام امروزو کلاس داشتم،میرم استراحت کنم.

-غذا نمی خوری.

قدمی برداشت وآهسته گفت :

-نه ،اشتها ندارم.

-برو عزیزم،شام درست می کنم و به آرمین زنگ می زنم شام بیاد اینجا

از اسم آرمین قلبش فشرده شد .به طرف مادرش برگشت وگفت :

-نمی خواد چیزی درست کنی ،آرمین بیرون شهر کار داشت و مجبور شد بره،منم به همین دلیل امشب اینجام.

ناهید شادمان لبخندی زد و گفت:

- بخاطر این ، اینهمه گرفته ای ؟! خدایا منو بگو گفتم حالا چی شده ،غصه نخور عزیزم ! یه شب از هم دور باشید ، قدر همدیگه رو بهتر میدونید.

از خوش خیالی مادرش لبخند تلخی زد و گفت:

-مامان من میرم اتاقم.

وارد اتاقش که شد از بوی همیشگی اتاق دلش گرفت هیچ چیز تغییر نکرده بود.اتاقش مثل همیشه دست نخورد؛ بود. تنها او بود که دیگر مثل قبل شاد و سر حال نبود.

روی تخت نشست قلبش مملو از غم و غصه بود ،یه غصه بزرگ که به همه وجودش چنگ انداخته بود دلش می خواست ساعتها گریه کند ،گریه کند وآرام شود .ولی به خودش این اجازه را نمی داد . آرمین راست می گفت:

این زندگی را خودش انتخاب کرده بود. پس اجبارا باید تحملش میکرد . آرمین روز اول وجود زن دیگری را در زندگیش به او گوشزد کرده بود پس حق هیچ گونه اعتراضی را نداشت.اینکه او اصلا برای آرمین وجود ندارد چیزی نبود که به راحتی قابل انکار باشد.

از صدای در حیاط به خود آمد پشت پنجره اتاقش ایستاد .ساغر و پدرش شاد و سر حال از یک هوا خوری مفرح وارد شدند.ساغر داشت برای پدرش جک تعریف می کرد و هر دو با صدای بلند می خندید چقدر دلش می خواست از شادی آنها دلشاد شود اما خلایی بزرگ در وجودش باعث غصه اش می شد.آنهم عشق آرمین بود.

لباسهایش در کمد همه مرتب و منظم چیده شده بود و انگار که منتظر برگشتنش بودند.

یک دست سویی شرت با شلوار برداشت و پوشید نگاهی در آیینه به خودش انداخت.

این نگاه غمگین و افسرده حق او نبود ،حق او که همه زندگیش سعی کرده بود منطقی باشد وبا همه قضایا منطقی برخورد کند . او هم باید مثل ساغر از زندگیش در کنار خانواده پر محبتش لذت می برد خانواده اوتنها آنها بودند نه آرمین، باید این را به خودش می قبولاند ،باید به خودش میفهماند که آرمین سهم او در این زندگی نیست. لبخند تلخی زد وبا خودش گفت:


romangram.com | @romangram_com