#سایه_پارت_163
سایه با دنیایی فکر وخیال از برج خارج شد و یکراست به طرف اتومبیل پارک شده رفت با دیدن سایه که در حال گفتگو با پسر جوان است احساس تعصب و ناراحتی می کرد.سایه در عقب را گشود و سوار شد و اتومبیل پس از چند لحظه از مقابل دیدگان غضبناکش ناپدید شد.
***************************************
نازنین رو به سایه پرسید:
-دیر کردی !
دلش عجیب گرفته بود و گریه میخواست ،آهسته زمزمه کرد
-آرمین خونه بود
از لحن غم آلود صدایش نازنین بهت زده به طرفش برگشت ،توی عمق چشمان غمگینش غمی عمیق نهفته بود .آرام پرسید :
-حتما دوباره بحثتون شده.
نمی خواست جلوی نیما خودش را لو بدهد. به همین دلیل گفت:
-میخواست برسونم که گفتم شما هستید.
نیما از آیینه نگاهی به سایه انداخت و باز هم سکوت کرد.
نیما روبروی خانه حاجعلی ایستاد وسایه با کولباری از غصه پیاده شده و افسرده به طرف خانه به راه افتاد. در حیاط مثل همیشه باز بود. با قدمهایی بی جان از پله ها بالا رفت .مادرش در آشپزخانه بود. پس از احوالپرسی با مادرش با بی حالی خودش را روی صندلی انداخت و سراغ ساغر و پدرش را گرفت مادر روبرویش نشست و گفت:
-ساغر پدرت و برده بیرون هوا خوری
به وضوح مشخص بود سایه ی همیشگی نیست نگاه پر از غمش حاکی از درد درون پر تلاطمش بود و مادرش این را به راحتی حس می کرد.آرام پرسید:
- دخترم چیزی شده ؟ امروز اصلا روی فرم نیستی!
خسته به صندلی تکیه زد وگفت :
-خوبم مامان !چیزی نیست.
با تعجب و ریزبینی نگاهش کرد ودوباره پرسید:
-آرمین چی؟اونم خوبه؟
کلافه جواب داد
-آره مامان اونم خوبه.
romangram.com | @romangram_com