#سایه_پارت_162
لبخند شیرین آرمین دوباره هم متزلزلش کرده بود با هیجان آب دهانش را قورت داد وگفت :-
-ثابت نمی خواد ،همین که اینجام خودش دلیل !
با پوزخندی گفت :
-تو که داری می ری خوش بگذرونی!
در دلش زمزمه کرد :(تف به ذات نامردت ،داری تلافی حرف توی دفتر درمیاری ،نه! )
نگاهی از سر حرص به او انداخت ،با لبخند شیطنت آمیزی به او زل بودومنتظر واکنشش بود ،به خودش نهیب زد :
(سایه خودتو جمع کن ،حالا که وقت باختن نیست )
لبخندی ظاهری گوشه لبش نشاند ودر حالی که به طرف پله ها می رفت با غرورگفت:
-پس تو هم تا عروس خانم حسابی قاط نزده زودتر برو!
آرمین که از رفتارش جا خورده بود ،به خودش تکانی داد وآرام نجوا کرد :
- بمون می رسونمت !
به طرف درب رفت و شادمان لبخندی زد وگفت:
-نمی خواد زحمت بکشی ،خودم می تونم برم ! نمی خوام دیر برسی خانواده طرف جواب رد بهت بدن فردا دقه دلیت وسر من خالی کنی.
با بی خیالی ظاهری کفشهایش را پوشید وادامه داد.
-راستی اون تی شرت سفید چسبونه با کت اسپرت مشکیه خیلی بهت میاد اونو بپوش تا خوشگل به نظر برسی
اخمی غلیظ صورت آرمین را پوشاند .نفس عمیقی کشید و گفت:
-فردا جواب این گستاخیت ومی دم.
یک قدم از در بیرون رفته بود که صدای تهدید آرمین را شنید .سرش را داخل آورد وگفت:
-خوشحال میشم فردا با شرینی ببینت !
آرمین از اینکه همیشه درمقابل حاضر جوابیهایش کم می آورد . از دست خودش عصبی وپر ازخشم بود.نمی دانست چه چیزی در رفتار این دختراست که از بحث کردن با او اینهمه لذت میبرد چیزی که اصلا تا به حال برایش سابقه نداشته است
پشت پنجره ایستاد و نگاهش به اتومبیل آشنایی که پسری جوان منتظر به درب آن تکیه داده بود خیره شد ،در حرکاتش کلافگی را به وضوح حس میکرد .
romangram.com | @romangram_com