#سایه_پارت_161
حس کرد هوای اتاقک ماشین خفه کننده است ونمی تواند به راحتی نفس بکشد ناگزیر پیاده شد ودر حالی که به ماشین تکیه میداد برای آرامش اعصابش چند نفس عمیق کشید
سایه با عجله وارد سالن شد ودر حالی که کفشش را از پا بیرون می آورد روفرشی اش را پوشید وسریع از پله ها بالا رفت از بس عجله کرده بود ریتم قلبش تند شده بود ونفس نفس میزد . کتاب و جزوات کلاسهای فردایش را برداشت وبا شتاب وسراسیمه از اتاق خارج شد اما با دیدن آرمین که در آستانه در اتاق و روبرویش ایستاده بود از ترس به خود لرزید وهمه وسایل در دستش به روی زمین پخش شدند آرمین با زهر خندی به طرفش قدمی برداشت وگفت :
-قیافه من خیلی شبیه خون آشامه که هر بار منو میبینی اینهمه وحشت می کنی !
نفس عمیقی کشید وبالحن آرامی پرسید :
-تو اینجا چه کار می کنی ؟
-فراموش کردی اینجا خونمه ،حالا اینهمه عجله برای چیه ؟
با بی تفاوتی سرش را بالا نگه داشت وگفت:
-من عجله ای ندارم ،تو برای رفتن و اینکه ممکنه دیرت بشه خیلی عجله داشتی
-اومدم لباس عوض کنم ،با این لباسها که نمی شه رفت
با حالتی متعجب نگاهی به قیافه شیک ومرتبش انداخت ودرحالیکه برای جمع کردن کتابهایش خم می شد به سردی گفت :
-مگه داری می ری پارتی که می خوای لباس عوض کنی؟
برای کمکش خم شد وآرام جواب داد :
-نه می خوام برم خواستگاری!
لرزشی خفیف همه وجودش را لرزاند. بی اختیار نگاهش در چشمان سیاهش که از شیطنت برق میزد گره خورد و با تن صدایی لرزان و آهسته گفت:
-بهشون گفتی زن داری؟
کتابهایش را به دستش داد واز جا برخاست وبا لبخندی مرموز گفت:
-مگه من زن دارم ؟
او هم بلند شد ودر حالی که به صورت گستاخش خیره شدبود و گفت:
-پس من اینجا توی خونه تو چکاره ام !
دستانش را زیر بغل زد و به دیوار تکیه داد وبا سرخوشی ولبخندی شیرین چشمانش را تنگ کرد وپرسید :
چه جوری می خوای ثابت کنی زن منی ؟
romangram.com | @romangram_com