#سایه_پارت_158

-میرم خونه مامان . اما اول باید برم خونه و کتابها و لپتاپم رو بر دارم ،فردا چند تا کلاس مهم دارم.

-می خوای منم همرات بیام ؟!

-نه بابا،می دونم برا جواب نیما دل تو دلت نیست.

من که تمام روز و تحمل کردم حالا یکی دو ساعت دیر تر که چیزی نمی شه.-

با صدای ممتد بوق اتومبیلی هر دو به عقب برگشتند و نیما را شاد وسرحال پشت سرشان دیدند.

لبخند زنان به طرفش رفتند . نیما خندان از ماشین پیاده شد و گفت:

شما دوتا کجائید ؟! نیم ساعتیه که اینجامنتظرتونم!-

سایه با ذوق گفت:

سلام نیما........خوبی ؟! رسیدن بخیر.-

سپس با یک لبخند زیبا اضافه کرد.

-میبینم که هوای جنوب بهت ساخته و کلی وزن اضاف کردی

نیما نگاهی کاوشگر به سر تا پای سایه انداخت وگفت :

بر عکسِ من ، تو یکی خیلی آب رفتی و ضعیف شدی ،چیه رژیم جدیده ؟-

نازنین خندید وگفت:

-داداش سایه ورژیم ؟! حالا من بودم یه چیزی !

نیما رو به سایه گفت:

-حالا چرا سوار نمی شید

سایه با شرم گفت:

-شما برید من یکم کار دارم

-خوب اول می ریم تو کارتو انجام بده بعد می ریم خونه .........

-نه من مزاحم شما نمی شم ،می تونم با تاکسی برم


romangram.com | @romangram_com