#سایه_پارت_159

نیما با دلخوری گفت:

-چی چی رو با تاکسی می رم ،سایه توقبلانا اصلا تعارفی نبودی

کلافه و با من ومن گفت:

-آخه........آخه.......مسیر من .........مسیر من باشما.......یکی نیست ،نمی خوام بد مسیر بشید

نیما گیج وسردگم پرسید:

-مگه خونه نمی ری؟

بی حوصله جوابش داد:

-چرا............ولی.........

نازنین که حوصله اش از این سوال وجوابها سر رفته بود وسط حرف سایه پرید وبی مقدمه گفت:

-داداشی سایه ازدواج کرده وخونشم از خونه ما خیلی دوره

نیما مثل ساعقه زده ها لحظه ای متحیر ماند. این حرف نازنین بیشتر شبیه شوخی بود تا واقعیت ،پس از لحظه ای به خودش آمد وگیج ومنگ گفت:

-ازدواج..........ازدواج ........کرده..... ؟!

نازنین بی ملاحضه گفت:

-آره بیشتر از دوماهه !

برای اینکه کنترلش را حفظ کند به اتومبیلش تکیه زد و زمزمه کرد :

-پس چرا اینهمه بی خبر ؟

نازنین دوباره گفت :

-خوب !خیلی سریع اتفاق افتاد

سایه که تحمل این وضعیت را نداشت برای رهایی از دست نگاه پرازدرد نیما گفت :

-با اجازه من دیرم شده

نیما با لحنی غصه دارگفت :


romangram.com | @romangram_com