#سایه_پارت_157
-جدی !اما من راحت نیستم چون اگه باهات کاری داشتم نمی دونم باید چکار کنم .
بدون آنکه اجازه بگیرد روی صندلی کنار میزش نشست وگفت :
-از اول هم قرار نبود با هم کاری داشته باشیم ، تو زندگی خودتو می کنی ......منم زندگی خودمو .
با خشم نگاه خیره ای به او انداخت و گفت :
خیلی حاضر جواب شدی و همین طور گستاخ .
راپید زیبا و روکش طلای روی میزش را برداشت ودر حالی در زیر ورویش میکرد با خونسردی گفت :
-حاضر جواب بودم ، تو اگه نگران این مشکل بودی اصلا نباید گوشیم و می شکستی .
-ده برابر قیمت اون گوشی زپرتی تو حسابت ریختم ، می تونستی یه گوشی بهتر برا خودت بخری .
باحرص راپید در دستش را روی میز پرت کرد وگفت :
-پولت ارزونی خودت ،من به چیزی که با پول تو باشه احتیاجی ندارم . حالا هم امرتو بگو چون کلاس دارم و باید زودتر برم
خیلی خونسرد وریلکس گفت :
تو که تو پیچوندن استادا ، استادی .-
لبخند تمسخرآمیزی گوشه لبش نشست وگفت :
-همه که مثل تو نیستن که نیاز به پیچوندن داشته باشن .
صورتش از خشم فشرده شد ولی خشمش رابا کشیدن نفس عمیقی کنترل کرد و گفت :
-امشب یا نمیام یا اینکه دیر وقت میام،اگه می خوای شب و تا صبح منتظر آهنگ قدمهای من نشینی بهتره بری خونه باباجونت و راحت بخوابی.
از کنایه اش سرخ شد ولی به روی خود نیاورد و از جا برخاست وبا پوزخندی گفت :
-امیدوارم بهت خوش بگذره .مطمئن باش که به منم خوش می گذره.........حالا هم با اجازه.
از دفترش که خارج شد غصه ای بزرگ روی قلبش سنگینی میکرد . چیزی در عمق وجودش باعث ناراحتیش می شد،که خودش هم نمیفهمید آن چیست،شاید اینکه نمی دانست آرمین شب را با چه کسی خواهد بود باعث غصه اش شده است.
آخر ساعت وقتی به همراه نازنین از در دانشگاه خارج می شد؛ نازنین گفت:
حالا برنامه ات چیه؟-
romangram.com | @romangram_com