#سایه_پارت_156
-خدا بیامرزتش،حالا هم که چیزی نشده ! وقتی که وارد کلاس شدی صورتت از شادی گلگون بود. چی شد یه هویی گرفته شدی ؟!
-خودم نیما رو خوب می شناسم،میدونم به این سادگیها رضایت نمی ده.
-اونو درک کن نازی !.....مگه بغیر از تو یه دونه خواهر کس دیگه ای روهم داره.
یکی از پسرای کلاس به آن دو نزدیک شد و رو به سایه گفت:
-ببخشید خانم ستوده،دکتر مشایخ توی دفترشون با شما کار دارن.
با گفتن اسم مشایخ همه بچه های حاضر در کلاس با تعجب به طرفش برگشتند.
نگاهی به بچه ها انداخت .چقدر زیرسنگینی نگاهشان معذب بود ،با بی تفاوتی سرش را پایین انداخت و گفت:
-برو بهش بگو کلاس داشت نتونستم پیغامتون رو بهش برسونم
-نمیشه ،چون گفتن خیلی سریع برید ، عجله دارند وباید برند
نگاهش را به نازنین دوخت و آرام گفت :
-می رم ببینم چه کاری داره
-باشه ،ولی نری دوباره جنگ راه بندازیا .
از جابرخاست ولبخندی ملیح به صورتش پاشید وگفت :
-نگران نباش زودی برمیگردم
تقه ای به در زد و با صدای آرمین که گفت :
- بیا تو
وارد دفترش شد .آرمین در حالی که روی میزش خم شده بود و نگاهش روی طرح مقابلش بود .بدون آنکه سرش را بلند کند سرد و محکم گفت :
-چرا هنوز گوشی نخریدی ؟
کنار میزش ایستاد وبا لحنی لجوجانه جواب داد :
-اصلابهش نیازی ندارم، همین جوری راحترم!
سرش را بلند کرد وبا نگاهی تحقیر آمیز یک تای ابرویش را بالا برد وگفت :
romangram.com | @romangram_com