#سایه_پارت_153
-فکر نکنم این مورد اصلابه تو مربوط بشه.
ازپله ها بالامی رفت که صدای زنگ تلفن برخاست بی توجه وارد اتاقش شد که صدای آرمین را شنید که داد زد :
-تلفن باتو کار داره
لباسهایش را روی تخت گذاشت وسریع از اتاق خارج شدوبا هیجان گوشی سیار را از دست آرمین قاپید وگفت :
-بله
-بله وزهر مار ،بله ودر بی درمون ،تو هنوز گوشی نخریدی ؟
-حالا مگه چی شده ،چرا آمپر چسبوندی
-باید چی بشه، داشتم از ترس سنکوپ می کردم
-تو وترس ،باور نمیکنم !!
نگاهش روی آرمین که عمیق به او خیره شده بود افتاد و آرام گفت :
-نازی یه لحظه گوشی دستت ،می رم اتاقم
هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین سرد گفت :
-با تلفن کار دارم حرفتو همین جا بزن
به اجبار روی صندلی میز نهار خوری نشست وچون فاصله اش از آرمین کم بود با حالتی نجواگونه گفت :
-راستی چشمت روشن !
نازنین با خوشحالی جواب داد :
-ناقلا تو از کجا می دونی ،نکنه خودش بهت خبر اومدنشو داده
-نه بابا با چی می خواست بهم خبر بده ،من که گوشی ندارم
-پس از کجا فهمیدی، اون که تازه رسیده ؟
- وقتی میخواستم برگردم خونه ماشینش از کنارمون رد شد ،حالا چکار کردی جریان رو بهش گفتی ؟! ( جریان ازدواجش با سروش )
-نه هنوز، مامان می گه ،بذار سر فرصت بهش بگیم
romangram.com | @romangram_com