#سایه_پارت_152

-اگه میمونی شام درست کنم

-توکه برده من نیستی ،خودم یه چیزی از بیرون میگیرم

آرمین هنوز از دست او دلخور بود و این از تندی لحن کلامش مشخص بود

طاقت درشت گویی را نداشت بهمین دلیل نتوانست خودش را کنترل کند وبا ناراحتی گفت :

-خدا رو شکر که قراره ما فقط هشت ماه با هم زندگی کنیم ،چون اگه میخواستیم تا آخر عمر با هم باشیم مطمئنا آخرش یکی از ما ،یکی دیگه رو می کشت

با آرامش در حالی که نگاهش به صفحه تلویزیون بود به سیب در دستش گازی زد وگفت :

-و مطمئنا اونی که کشته میشد من نبودم

از جا برخاست وگفت :

-من هم قبل از اینکه بدست تو کشته بشم حتما" خودمو می کشم

-اینکه خیلی خوبه دیگه دست منم به خونت آلوده نمی شد

لباسهای اتو کشیده اش را روی مبل کناریش نهاد و گفت:

-اماقبلش یه نامه می نویسم که از دست تو خودکشی کردم،اینجوری تو رو هم گرفتار میکنم

-در اون صورت هم من جرمی مرتکب نشدم،چون این ثابت میکنه تو خودت مشکل روانی داری

لباسهای خودش رابرداشت و گفت:

-پس خدا رو دوباره شکر،که از عمراین زندگی کمتر از شش ماه دیگه باقی نمونده.

آرمین خیره نگاهش کرد وریلکس با سنگ دلی تمام گفت:

-و من برای آخرش لحظه شماری می کنم.

برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید و در حالی که برای رفتن به اتاقش از کنارش رد می شد گفت:

-می خوام درس بخونم لطف کن و ولوم اینو ببر پایین !

میخواستی وقتی تمام روز با اون دوست نازنینت میگفتی و می خندیدی یکم فکر درسهای فردات هم باشی.

به طرف پله ها رفت وگفت :


romangram.com | @romangram_com