#سایه_پارت_151

-تو از اینکه نتونستی به قرارت با آقا نیما برسی اینهمه ناراحتی ؟! اصلا" می خوای دوباره برت گردونم !!

از این حرفش جا خورد ،چرا بی دلیل حرف نیما را پیش مکشید .دهان بازکرد چیزی بگوید که آرمین با دست اورا به سکوت مجبور کرد وگفت :

- تمومش کن ،دیگه نمیخوام چیزی بشنوم

آرام زمزمه کرد

-میرم اتو روبیارم

وارد اتاقش شد و پس از تعویض لباسش اتو را از کمد دیواری برداشت و از اتاق خارج شد .آرمین در حال تماشای فوتبال بود .از اینکه هنوز به اتاقش نرفته بود متعجب بود لباسها را از رخت آویز جدا کرد وروی مبل ریخت با وجود آرمین در سالن معذب بود نمی دانست میرود یا می ماند .

مطمئن بود در این هوای بارانی بیرون نمی رود واین دلگرمش می کرد

آرام پرسید ؟

-چایی می خوری ؟

نگاهش به صفحه تلویزیون بود با کنایه گفت :

-نمی خوام به خاطر یه فنجان چای وارد یه جنگ دیگه بشم

-از خودش خجالت کشید . آرمین حق داشت از دست او عصبانی و دلخور باشد در طول مدتی که با او زندگی میکرد این اولین باری بود که می خواست کاری برایش انجام دهد که ازصبح بابت این کار چه قشقرقی بپا کرده بود مساله خود اتو کشیدن لباسها نبود بلکه بحثی بود که در این بین او را عصبی کرده بود با صدای ضعیفی گفت :

-من معذرت می خوام ،خیلی تند رفتم

با تمسخر پوزخندی زد وگفت :

-تو اصلا" معذرت خواهی هم بلدی

در جوابش سکوت کرد و سرگرم اتو کشیدن لباسها شد آرمین از جا بر خاست وبه اتاقش رفت با خودش اندیشید حتما" برای فرار از دست او در این هوای بارانی بیرون میرود و از تنهائی دو باره دلش گرفت ،بودن با آرمین را دوست داشت حتی اگر باعث رنجشش میشد

-آرمین به سالن برگشت غرورش اجازه نمی داد به طرفش برگردد و ببیند که در حال رفتن است یانه !

وارد آشپز خانه شد و چیزی برداشت و به جای اولش برگشت به طرفش نیم نگاهی انداخت . در حالی که لباس راحتی پوشیده بود روی مبل لمیده ودر حالی که به صفحه تلویزیون خیره شده بود . به خودش جرات داد و دوباره پرسید

-بیرون نمیری ؟

-بودنم ناراحتت میکنه ؟

-همیشه همینگونه بود جوابش را به بدترین شکل ممکن میداد . دلش می خواست جوابش را هم به تندی سوالش بدهد ولی حوصله جدل دیگری را نداشت پس آرام گفت :


romangram.com | @romangram_com