#سایه_پارت_154

-مامانت راس می گه سر فرصت بهتر می تونی مخش و بزنی (دلش می خواست از نازنین بپرسد در مورد ازدواجش چیزی به نیما گفته یا نه ولی حضور آرمین که ششدانگ حواسش پیش او بود ،منصرفش کرد )

نازنین که آهسته صحبت کردنش را حمل بر معذب بودنش می دید گفت:

-با من کاری نداری

-نه عزیز ،فردا می بینمت

گوشی را کنار آرمین رو مبل انداخت وبرای رفتن به اتاقش برگشت . هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین با کنایه گفت:

–خبر اومدن نیما اینهمه مهم بود !

به طرفش برگشت وبا حیرت به او زل زدو گفت :

-تو گوش وایساده بودی!

با تمسخر لبخندی زد وگفت :

-با ولم صدایی که تو داری ، اصلا نیازی به گوش وایسادن نیست

-با این وجودم اجازه نداشتی به حرفهام گوش بدی

-یعنی می گی باید کرمیشدم ،شایدم توقع داری پنبه تو گوشم بچپونم

حرصی گفت :

-من اینجا مهمونتم وتو باید رعایت حضورمودر هرحالی بکنی

-من فقط برام جالبه بدونم برگشتن این پسر چقدر برای مهمون عزیزم ارزشمنده ،همین !

آرام جواب داد

-اومدن اون فقط برا نازنین مهمه نه برای من !

-پس چرا خبرش ودارن به تو می دن

بی توجه برگشت ودر حالی که از پله ها بالا می رفت گفت:

-برا اینکه خوشحالی نازنین ،خوشحالی منم هست

باصدای بلندی گفت:


romangram.com | @romangram_com