#سرمای_قلب_تو_پارت_118


_اين به خاطر اينکه زنمو مخفيانه ازم جدا کردي...

مهران_والا من بي تقصيرم....(خنديدو گفت)منو اغفال کردن.....رهاهمانطور که به حرفهايشان گوش ميداد کمرش به شدت خارش گرفت....ديگر نميتوانست تحمل کند...بهراد و مهران هم ارام با هم صحبت ميکردند....بلاخره مهران گفت

_برو يکم ديگه استراحت کن...منم ميرم شامو رديف کنم...بعد از رفتن مهران...رها سريع بلند شدو پشتش را خاراند...انقدر عکس العملش سريع بود که بهراد با خنده گفت...

_شيطون بيدار بودي؟؟؟...رها با لبخند کجي سرش را تکان داد.....سري تکان دادو روي تخت کنارش نشست....

_قرمز شدي چرا؟؟....رها لبش را گزيدو گفت...

_مهران ...مارو..تو اون ...وضعيت ديد....بهراد گونه اش را بوسيدو گفت...

_ديد که ديد...گناه که نکرديم...بعد پوزخندي زدو گفت...._حالا همچين وضعيت بدي هم نبود...بعد روي صورتش خم شدو ارام لبش را بوسيدو به بازي گرفت....سپس رها را ارام هل دادو به پشت خواباند....رها موهايش را نوازش کرد ....و کمي بعد از بهراد جدا شدو به چشمان خمار بهراد نگاه کردو گفت...

_عزيزم...ميترسم مهران دوباره سرشو بندازه پايين بياد تود....تا همينجا کافيه....بهراد کمي با حسرت نگاهش کردو بلند شد....و قبل اينکه رها بلند شود....لباس رها را بالا کشيدو بوسه ايي عميق به شکمش زد...که رها غرق عاطفه اش شد......دقايقي بعد هردو از اتاق خارج شدند....رها که سعي ميکرد به چشمان مهران نگاه نکند....به او سلام کرد...مهران هم جوابش را دادو خنده دار به رفتنش نگاه کرد...بهراد نيز به اشپزخانه رفت

_کمک لازم نداري؟؟....مهران از خدا خواسته

_چرا اتفاقا بيا اين پيازارو خورد کن....کمي به مهران چپ چپ نگاه کرد و مشغول شد.....موقع شام رها با بي ميلي به ماکاروني نگاه کرد..و سپس به ان دو که با ولع ميخوردند نگاه حسرت باري انداخت....قاشق را پر کردو در دهان گذاشت...کمي جوييد و ناگهان عق زدو سمت دسشويي دويد....بهراد با نگراني سريع از جايش بلند شدو دنبالش رفت.....

_رهااااا........کمي بالا اوردو دهانش را شست....بهراد با نگراني پشتش را ماساژ ميداد....

_خوبي؟؟؟برو بپوش تا ببرمت دکتر.....رها سري به نشانه ي نه تکان داد...که بهراد عصبي گفت...

_چي چيو نه....زود باش رنگت شده عين گچ....مهران کنار در ايستادو گفت....

_نترس ...از نشونه هاي بارداريه...خيلي عاديه....بهراد با غصه به رها که به صورتش اب ميزد نگاه کرد....راست ميگفت...چاره ايي برايش نيست....بعد از شام نصف و نيمه ...در پذيرايي نشستندو صحبت کردند....و قرار شد که همگي فردا به تهران بر گردند...رها که بي قرار ديدن خانواده اش بود با خوشحالي چمدانهايش را بست و کناري گذاشت ....سپس به چمدان هاي مهران نگاه کردو با خود گفت...«بيشتر از من لباس اورده ...نچ نچ»...بعد به بهراد که در چهار چوب در ايستاده بود نگاه کردو لبخند زد...بهراد با لبخند کنارش رفت...خم شدو فرق سرش را بوسيد...سپس به او کمک کرد تا وسايلش را جمع کند....در طول مسير راها مدام سر به سرش ميگذاشت....و بهراد هم با خنده به تشر ميزدو تهديدش ميکرد...خلاصه مسير را با شادي طي کردند...وقتي به تهران رسيدند با استقبال گرم خانواديشان مواجه شدند...رها اشکش بند نمي امد ....تمام دلتنگيش را با اشکهايش خالي کرد...وقتي به خانه رفتند....پس از کمي صحبت از اين يک ماهو دوهفته رها سورپرايزش را رو کرد....اول همه سکوت کردند....و ناگهان خانه از شدت هيجان و خوشي به حد انفجار رسيد....ودر ان هياهو بهراد به رها عاشقانه نگاه کرد رها هم با خوشحالي به شوهرش چشم دوخت............

در اوايل ماه نهم بود که رها در باغچه با شکمي بر امده نشسته بود و به بهراد که مشغول اب دادن باغچه بود نگاه ميکرد....چقدر اين ?ماه را در ارامش زندگي کرده بود.....بهرادش را با اين دل مهربان و روشن فکر همچون قديسه ايي ميپرسيد...و از اينکه فرزندش در اينده الگويي چون پدرش دارد خوشحال بود.....پسري که به بهرادش برود...همانطور غرق افکارش بود که درد ش گرفت...اول کم بودو ناگهان شديد شد....بهراد متوجهش شد.....به سمتش دويد...............

romangram.com | @romangram_com