#سرمای_قلب_تو_پارت_117


_خب من منتظرم.....بهراد لبخند پهني زدوبعد از کمي مکث گفت....

_دلم براي خانوم کوچولوم يه ذره شده بود...واسه ماه خونه ام...واسه زندگيم....کسي که شد همه وجودم....رهاي خودم.....خانومي که با اين چادر امروز دلمو ديونه تر کرد..دوتايي باهم....از نو شروع ميکنيم...رها با صورت گريانش ارام با خوشحالي اشکش را پاک کردو دستش را روي صورت بهراد گذاشت و گفت

_دوتايي نه.....سه تايي....

بهراد متعجب نگاهش کردو زمزمه کرد

_...سه تايي...با چشمان ستاره باران رها شکش به يقين تبديل شد..از خوشحالي سر از پا نميشناخت...جلوتر رفت خم شد...و بالبخند پهن و ابروهاي بالا رفته صورت کوچک رها را در دست...همانطور که نوازشش ميکرد با خوشحالي گفت....

_اي قربونت برم مامان کوچولو....و سپس يک دستش را روي شکم رها گذاشت و ادامه داد...

_قربون توام برم نيم وجبي بابا.....رها از خوشحالي بهراد دوست داشت فرياد بزند .....دوباره در اغوشش کشيدو کلي قربان صدقه ي همديگر رفتند....

بعد از دوساعت ...

به صورت خسته اش زل زده بود... چقدر ازحملگي رها خوشحال شده بود........دوست داشت موهايش را را نوازش کند ولي ميترسيد بهراد از خواب بيدار شود...پس همانطور که در اغوشش بود به چانه اش خيره شد...هر لحظه وسوشه ميشد که خود را بالاتر بکشدو چانه اش را ببوسد...در همين حين صداي باز شدن درو کمي بعد صداي مهران در پزيرايي پيچيد...

_رهااا؟؟؟خونه ايي؟؟؟.....رها که در اغوش بهراد اسير بود نميدانست چکار کند داشت ...اگر تکان ميخورد بهراد که تازه خوابيده بود ..بيدار ميشد...مهران کمي مضطرب تر صدايش زد....

_رها؟کجايي؟...صداي قدمهايش که داشت به اتاق نزديک ميشد شنيده شد....رها سريع با چهره ايي سرخ خود را به خواب زد....مهران در را به شدت باز کرد که ...بهرادسريع از خواب پريد ولي رها را زياد حرکت نداد...رها در دل گفت«بخشکه شانس»..مهران متعجب به بهراد نگاه ميکرد...بهراد که بدجور از خواب پريده بود گفت

_چته مهران....درو شکستي رواني....اه....بعد سرش را در دست گرفت....مهران شوکه به بهراد نگاه ميکرد....

مهران_اا تو....تو کي اومدي؟....بهراد سرش را بلند کرد...

_يه?ساعتي ميشه...مهران جلوتر رفت....و رها چقدر خوشحال بود که موهايش روي صورتش ريخته و مهران اين عرق شرم را نميبيند......بهراد بلند شدو جلو رفت وبا مهران روبوسي کرد...و در اخر دست مهران را شديد فشرد طوري که اخ مهران در امد....

مهران_هووووو دستمو شکستي......بهراد با علامت سکوت به رها اشاره کرد و سپس ارام گفت...

romangram.com | @romangram_com