#سرمای_قلب_تو_پارت_116


يک ماه و دوهفته از اين جدايي گذشته بود...بهراد با دکتر دست داد و صميمانه از او قدر داني کرد....از ساختمان خارج شد....سوار ماشين شد و با ياد اوردن حرفهاي دکتر لبخند زد....«پسرم ....دوره درمانت تموم شد...با موفقيتم تموم شد...ولي تمريناتتو فراموش نکن...الان ديگه ميتوني بردگي پيش خانومت...براتون ارزوي خوشبختي ميکنم..»....با خوشحالي به خانه برگشت....دوش گرفتو به سرو وضعش رسيد...قضيه ي رفتنش را به دايه گفت...دايه هم با شادي پيشانيش را بوسيد...بهراد هم همينطور...دايه را به خانه ي شهرام برد تا تنها نباشد...سپس به راه افتاد....و عزم قم شد...رفت تا تمام زندگيش را ببيند...کسي که روحش را با تمام صبوري درمان کرده بود...کسي که عاشقش کرده بود...





رها چادرش را به سر کردو سوار ماشين مهران رفت...مهران دوباره تحسين اميز به چهره ي معصوم قاب گرفته شده در چادر سياه نگاه کرد...در دلش ميگفت....«بزرگ شده....خواهرم کوچولوم خيلي بزرگ شده»...رها از پنجره ي ماشين به خيابانهاي شلوغ نگاه ميکرد...خانه يشان به حرم نزديک بود و موقع برگشتن خودش پياده برميگشت....مهران ماشين را نگه داشت...و همزمان ماشين مشکي رنگ که تا اينجا تعقيبشان ميکرد هم نگه داشت....مهران چانه ي کوچکش را محکم گرفتو فشرد ....

_مارم دعا کن مادررر........رها از درد يک چشمش را بست...

_اخخخخ...باشه...نکن ديگه الان از جا ميکنديش....مهران با خنده رهايش کرد....پياده شدو به سمت حرم رفت....در ماشين مشکيش با لذت رفتنش را نگاه ميکرد...به دختر چادري ريزه ميزه.....در پشت شيشه هاي دودي ميديد که رها به سختي چادرش را کنترل ميکرد.....همينکه رها به ورودي رسيد....مرد هم پياده شد...پالتوي مشکيش را پوشيدو به سمت حرم رفت....رها با ذکر مخصوص ورود به حرم داخل شد....انقدر شوق داشت که حواسش به مردي که تعقيبش ميکرد نشد....مثل هميشه شلوغ بود...چون هميشه به انجا ميرفت سعي ميکرد مانعي براي زائراني که از شهر هاي ديگر مي امدند نشود پس گوشه ايي نشست و کيفش را باز کرد....کتابچه ي دعا هايش را بيرون اوردو مشغول شد....مرد هم پشت به رها نشستو به دعا خواندن دختر نگاه کرد..مدتي گذشت...ورها کتابچه ي دعايش را بست...در دل ميگفت...اي کاش اين دوهفته ذودتر تموم شه....دلم براش خيلي تنگ شده..در اين مدت به حضرت محبوبش حضرت معصومه تکيه کرده بود ...واينگونه ميتوانست نبود بهراد را تحمل کند وگرنه هرگز نميتوانست...به حرم نگاه کردو با ان بزرگوار دردو دل کرد...و انگار پاسخش را هم ميشنيد...چون دلش به ارامش ميرسيد گويي که دلداريش ميداد...به ديوار حرم نزديک شدو بوسه ايي به ان زدو اشکش چکيد...از اينهمه لطف و دلداري ان بانو شاکر بود دوست داشت تا فردا در اين منبع ارامش بماند اما ديگر دير وقت بود..با لبخند از ايشان خداحافظي کرد و به سمت خروجي رفت...در اين موقع جمعيت زياد بود...وقتي از خروجي بيرون رفت بوي اشنايي اورا نگه داشت...بوي عطر هميشگي بهراد بود که هر لحظه بيشتر ميشد....با شک برگشت و پشتش را نگاه کرد....متوجه چهره ي خندان همسرش شد...که اشک در چشمش حلقه زده بود....رها با ناباوري به اوزل رده بود...

بهراد_سلام حاج خانوم....رها چند بار پلک زد...چشانش پر از اشک شد....بهراد واقعا جلويش بود....

_ب بهراد...واقعا تويي؟؟؟...

بهراد ارام پلک زد که اشک از گوشه ي چشمش ....رها چانه اش لرزيدو خودش را در اغوش بهراد پرت کرد طوري که رها يک قدم به عقب پرت شد...با خنده اشکش روانه شد و گفت...ارام گفت

_فداي اون دستاي کوچيکت بشم..عزير دلم...چقدر دلم برات تنگ شده بود..سپس سرش را طولاني بوسيدو رها را که فقط گريه ميکرد بوسيد...هزدو به جمعيتي که نگاهشان ميکردند بي اهميت بودند..رها بلاخره دهان باز کرد...

_بهرادي...دلم برات يه ذره شده بود...بهراد صورتش را از سينه اش جدا کردو بي قرار گفت....

_منم هنينطور...بيا فعلا بريم خونه.....ميدانست که در اين خيابان بيشتر از نميتواند بغلش کند ...پس دستش را گرفتو به سمت خيابان برد....رها خودش را به بازو اش چسباند...و بهراد با انگشت شستش پشت دستات رها را نوازش ميکرد....در را برايش باز کرد و رها سوارشد...

ماشين را روشن کردو به راه افتاد...رها بوي عطرش را تا ته به ريه کشاندو به او زل زد...به نيم رخش ....بهراد هم کوتاه نگاهش کرد و لبخند زد...رها به صندلي تکيه زدو دستش را به سمت صورت بهراد دراز کرد...و صورتش را نوازش کرد... از لمس دستش نفسش را بيرون دادو دستش را گرفتو بوسيد...حرفي نميردند و تنها دلهايشان با زبان بي زباني باهم دردو دل ميکردند...به ساختمان که رسيدند پياده شدندو به سمت واحدمهران رفتند.....هردو با لبخند داخل شدند...رها کنار در ايستاد...بهراد در را بست و به او خيره شد...دستانش را از هم باز کردو گفت...

_بيا اينجا ببينم.....رها باخوشحالي بغلش پريد...بهراد با خوشحالي اورادر هوا چرخاندو بوسه بارانش کرد....رها هم مثل يک گربه ي لوس به زير بغلش لغزيد....بهراد قلقلکش امدو خنديد....

_هههه نکن بچه....رها هم خنديدو ارام از او جدا شد....بهراد پيشانيش را بوسيدو به او زل زد....رها هم همينطور ....تا اينکه گفت....

romangram.com | @romangram_com