#سرمای_قلب_تو_پارت_115
_وقتي برگردي ...ديگه نميزارم تو دلت اب تکون بخوره.....خيلي ميخوامت به خدا........رها با گريه و لبخند گفت....
_بهرادي....وقتي برگردم ...بايد اينارو رو در رو بهم بگي...باشه؟؟؟.....بهراد لبخندي زدو گفت....
_چشم تو فقط برگرد...
_ولي هنوز يه ماه ديگه مونده....بهراد در حالي که لبخند ميزد کفت....
_درسته...اون يه ماهم صبر ميکنم....فقط بعدش بايد مراقب خودت باشي......رها با تعجب پرسيد...
_چرا؟؟؟
_چون قرار اين همه دلتنگي رو يه جا سرت خالي کنم....رها خنديد...ناگهان با بوي اش رشته حالش بهم خوردو عق زد...بهراد مضطربانه پرسيد
_رها؟؟؟چت شد.؟؟...الووو.....رها سعي کرد خودش را کمي نگه دارد....
_الو اينجام....چيزي نسيت ...با غذاي ظهر يکم مسموم شدم...خوب ميشم....بهراد عصباني گفت....
_پس مهران اونجا چه غلطي ميکنه.....اصلا کجاس؟؟ميخواي خودمو برسونم اونجا؟؟؟
_اروم باش بهراد جان...تقصير اون نيست...توام لازم نيست بياي....يه جوشونده ميخورم خوب ميشم........بهراد کلافه پوفي کشيد
_باشه...اگه حالت خيلي بد بهم تک بزن...تو قم يه دکتر خوب سراغ دارم ...
_باشه حتما...فعلا من برم جوشونده رو حاضر کنم کاري نداري؟؟
_نه ....برو ..مواظب خودت باش فعلا........بعد از قطع تلفن خودرا به دستشويي رساندو عق زد...انقدر از حرفهاي بهراد خوشحال بود که با خوشحالي عق ميزد....چيزي بالا نياورد...کمي به صورتش اب زدو به اينه نگاه کرد....دستش را بر پايين شکمش کشيدو زمزمه وارگفت....
_ديدي عزيزم؟؟ديدي چه پدر مهربوني داري؟؟منکه عاشقشم ...توام زودتر بزرگشو و به دنيا بيا تا ببيني که پدرت چه مرد خوش قلبيه.............بعد با دلي شاد از دستشويي بيرون رفت...حس جديدي که در وجودش ريشه زده بود نا خدا گاه اورا صبورتر ميکرد...همانطور روزهايشان سپري ميشد.......رها هر از گاهي به حرم حضرت معصومه (س)ميرفت و به دعا خواندن مشغول ميشد...با ان چادر سياه و کودک درحال رشدش حس شيريني داشت.....به حرم نگاه کرد....در اين مدت خيلي به حضرت معصومه (س)دل بسته بود...هر از گاهي به يادش اشک ميريخت...ائمه اينگونه اند...هرچه بيشتر به انها نزديک شوي بيشتر دلتنگشان ميشوي..انگار که از دور مارا ميبينند....و به راستي که ميبينندو هوايمان را دارند.........
romangram.com | @romangram_com