#سرمای_قلب_تو_پارت_114


_نه...ميخوام همشونو سورپرايز کنم....مهران هم متقابلا لبخند زد....

_چه اراده ايي....من اگه جات بودم الان تمام ايل و تبارمون اينجا بودن....رها خدارا به خاطر وجود برادرش شکر کرد...برادري که هميشه هوايش را داشت...........

بهراد ازمطب خارج شد..دراين ??جلسه خيلي اذيت شده بود...از خودش بيزار شده بود....شوار ماشين شدو ديوانه وار ميراند...دکتر با روش هاي هيپنوتيزمو استدلال هايش ذهنيت را باز کرده بود...تازه ميفهميد که چقدر رها را اذيت کرده.....به جاده ي خلوت بيرون شهر رسيد...نميدانست چگونه به اينجا رسيده...کمي به اطرافش نگاه کردو پياده شد...با بيقراري اطراف ماشين راه ميرفت...کمي بعد به ماشين تکيه زدو به ظلمت جاده زل زد...رها چگونه اخلاق بيخودش را تا کنون تحمل کرده...و حرف دکتر در ذهنش زنگ زد...«راستش به نظرم خانومت بيش از حد عاشقته»...اشکي از لاي چشمش چکيد....موهاي اشفته اش را کمي بالا زدو گوشي اش را بيرون کشيد...شماره ي رها را گرفت....پس از دو بوق...

_الو ...سلام بهرادييي....بهراد با شنيدن صدايش کمي بغضش گرفت..اين دختر چقدر خوب و مهربان بود...

_سلام عزيز دلم....خوبي؟....بوي اش رشته ي همسايه حالش را کمي بد ميکرد...

_خوبم اقايي....تو چطوري؟؟چه خبر؟....

بهراد با غم صدايش زد...

_رها؟؟....رها نگران شد...صداي بهراد انگار ميلرزيد...

_جانم بهراد....چيزي شده؟؟

_دلم برات خيلي تنگ شده........رها اه سردي کشيد...با دل تنگش به حرفهاي بهراد گوش ميداد

بهراد_ببخش منو رها....خيلي اذيتت کردم.....رها گونه اش با اشک گرم شد....

_باورم نميشه با يه همچين فرشته ايي اينقدر بد برخورد کردم....

رها شانه اش لرزيد...شنيدن اين حرفها از بهراد همچون ارزو بود...

_اين يه ماه مثل يه کابوس گذشت......بعد باصداي گرفته گفت....

_خونه بي تو خيلي سرده رها ...بعد با لبخند محزوني ادامه داد....وقتي ورجه ورجه هاتو تو اشپزخونه نميبينم خيلي دلم ميگيره...رها هق زد....بهرادش بي پرده داشت از حال دلش ميگفت...کسي احاساتش را مدام مخفي ميکرد...اکنون اشکارا دردو دل ميکرد...

romangram.com | @romangram_com