#سرمای_قلب_تو_پارت_119
...........................
جشن بزرگي بر پا بود....همه به مهران و ارام تبريک گفتند.....وان دو با شکوه و وقار به جايگاه عروس و داماد رفتند.....با لذت به برادرش که اکنون سرو سامان گرفته بود نگاهکرد...که چقدر با وقاربا عروسش حرف ميزد.....نگاهش به گوشه ي سالن به مرد ي که بچه ي ?ساله ايي در دست داشت نگاه کرد و لبخند زد....بهراد با ماهان کوچولو مشغول احوال پرسي با ميهمانها بودند....پس از ان بهراد به سمت رها برگشت...کنارش نشست ...ماهان دستش را سمت رها دراز کرد....
_ما..م.ما...رها با خنده گفت...
_جان ماما...عزيز دلم....بيا بينمت....بهراد با خنده نچ نچي کردو گفت...
_پدر سوخته منو فقط سرپا ميخواد....رها خنديد....خدا به خانواده اش يک چراغ نوراني بخشيده بود...چراغي که رها را مادر..و بهراد را پدر کرده بود....و ان دو چقدر با عشق ماهان را بزرگ کرده بودند....هر سه به عروس داماد مشغول رقص وسط سالن نگاه ميکردند...بهراد دست رها را گرفتو روي پايش گذاشت و زير گوشش زمزمه کرد....
_بابت بودنت ازت ممنونم ....تو وماهان هديه ايي بودين از طرف خدا...ازش خيلي ممنونم.....رهاسرش را روي شانه اش گذاشت.......و به عطرخوشبختي ايي که کنارش نشسته بود را در ريه اش کشيد وقلبش عميق تر تپيد...........
اين است هنر زن...صبرو شکيبايي...
و اين است نماد زن...محبت و عشق ورزي.........
........
پايان
romangram.com | @romangram_com