#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_351


- ببخشید که بهتون سر نزدم. راستش…

مکثی کردم و ادامه دادم:

اصلا دلیلی برای اومدن اینجا نبود.

سری تکون داد. دلخور گفت:

- پس ما چی؟ دلیل قانع‌کننده‌‌ای نبودیم یا ما رو قابل ندونستی؟

سری تکون دادم و سریع گفتم:

- این چه حرفیه؟ می‌دونید که منظورم چیه.

نگاهم کرد و چیزی نگفت اما بعد از چند ثانیه گفت:

- پس حالا یعنی برای اومدن دلیلی داشتی؟

سری تکون دادم و با لبخند گفتم:

آره. صیام کتابش رو اینجا جا گذاشته، اومدم کتابش رو ببرم.

لبخندی زد و گفت:

- آره. هفته پیش جا گذاشته داخل اتاق خودشون.

و به خانومی که چند تا حوله دستش بود و داشت می‌برد بالا، گفت:

- اعظم! کتاب صیام رو از داخل قفسه کتابش بیار.

اعظم سری تکون داد و رفت بالا. خاله خانوم منتظر شد تا اعظم بره و بعد رو به من گفت:

- زندگی با بچه‌ها سخته؟ تنها؟

سری تکون دادم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com