#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_352
- نه… زیاد.
بعد ادامه دادم:
- خب راستش سخت بود. همه کارها اولش سخت به نظر میرسه؛ اما این دوتا بچه همه زندگی من هستن. همه آرزوهایی که برای خودم داشتم و نشد. همهچیزم.
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- از روزی که بعد از مدتها بچهها رو دیدم، فکر کردم بهخاطر بچهها خیلی بهت سخت میگذشته.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- چطور؟
لبخندی زد، کمی تکون خورد و به چشمام زل زد و گفت:
- تیام، خیلی شبیه آرمانه.
سری تکون دادم و گفتم:
- آره. اما این واقعا یه نکته مثبته.
خندید که سرم رو انداختم پایین و سکوت کردم که بازم صدای آروم و زمزمه وارش اومد:
- صیام… بیش از حد شبیه دارمانه. همه چیزش.
سرم رو بالا آوردم و بهش زل زدم. زمزمه کردم:
- مشکل همینه.
اما خودمم میدونستم راست میگـه. صیام خود بچگی دارمان بود. این رو خیلیا میدیدن و من از نگاهشون میفهمیدم. میفهمیدم که بهخاطر من چیزی نمیگن.
***
۱۰ سال قبل
روزهای اولی بود که وارد این خونه شده بودم. خاله خانوم به گرمی ازم استقبال کرد و بهم محبت کرد. با سابقهترین فرد داخل خونه دارمان بود که دارمان رو بهتر از خودش میشناخت. فهمیده بودم که زری خانوم که من بهش میگفتم خاله خانوم، یه جور دایه است و دارمان رو بزرگ کرده. از بچگی کنار دارمان بوده. شاید به نظر خیلی بد و بعضی اوقات بد اخلاق بهنظر میاومد ولی همه دوستش داشتن و از حرفها و دستوراتش پیروی میکردن. روزی که من برای اولینبار وارد عمارت شدم، الهام و دینا هم تازه اومدن. الهام و سعید، شوهرش، اینجا کار میکردن. سعید راننده و الهام دستپختش عالی بود. دینا هم از من کوچکتر بود و بهخاطر مادرش کار میکرد و همزمان درس میخوند. جثهی ریزی داشت و خیلی نمیشد کارای سخت بهش بدی. یه مدت خیلی به فکر این بودم که خاله خانوم رو شوهرش بدم. خیلی هم تلاش کردم و مردهای همسنش رو پیدا کردم؛ اما دارمان بهم گفت که یه خرده بیشتر به اطرافم توجه کنم. و کردم و نتیجه شد ازدواج خاله خانوم و آقا رحمان.
romangram.com | @romangram_com