#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_350
لبخندم خشک شد. اشکش که ریخت، فهمیدم چقدر دیر اومدم. درسته خاله خانوم بر خلاف سختگیریهاش خیلی مهربون و احساسی بود؛ ولی توقع این عکسالعمل و اشک رو به این زودی نداشتم. آب دهنم رو قورت دادم و اشکهاش رو آروم از روی صورت پر از چروک و سفیدش پاک کردم. خدمهها اطرافمون جمع شده بودن. دینا و الهام رفتن و اونا رو دست به سر کردن. خاله خانوم رو بغـ*ـل کردم که گفت:
- کجا بودی دختر؟
آروم زمزمه کردم:
- همین اطراف.
من رو از خودش دور کرد و گفت:
- چقدر شکسته شدی.
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم که همون طور که دستم رو میکشید، گفت:
- بشین. بیا. بشین.
و من رو برد سمت مبلها. نشستیم و الهام برامون چایی آورد و گفت:
- میگم خاله خانوم! میشه منم چند دقیقه بشینیم؟
خاله خانوم چشمغرهای رفت و گفت:
- نهخیر. برو به غذا برس. با این وضعیتت، خوب مرخصی میری. دیگه نمیتونم بیشتر از این آزادت بذارم. برو دور و بر غذا.
سری تکون داد و سریع گفت:
- دینا رفت.
خاله خانوم باز مخالفت کرد:
- گفتم نه. برو به میز غذا و تزئین برس.
الهام سری تکون داد و ناراحت رفت. خاله خانوم با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- از این طرفا خانوم.
لبخند خجالت زدهای به خاطر غیبت هفت سالم زد وگفتم:
romangram.com | @romangram_com