#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_349


- پس چرا نمی‌ری داخل؟ مطمئن باش خیلی خوشحال می‌شن از دیدنت.

نگاهی به ساختمون کردم و چیزی نگفتم. در باز شد و اون مرده با یه جعبه آچار اومد داخل و رو به عمو گلی گفت:

- خب. مشکل کجاست؟

عمو، لباس باغبونیش رو مرتب کرد. نگاهش کرد و جواب داد:

- بیا دنبالم.

و در حالی که کلاهش رو سر می‌کرد، رو به من گفت:

- برو داخل دختر. خیلی وقته منتظرتیم.

سری براش تکون دادم و اونا رفتن. برگشتم و رفتم سمت ساختمون. کفشم رو گوشه‌‌ای گذاشتم و در رو آروم باز کردم و رفتم داخل. در که بسته شد. نگاهی به خونه انداختم. چند تا زن مدام در حال رفت و آمد بودن و داشتن تندتند از پله بالا می‌رفتن و کار می‌کردن. یه راه‌رو کوچک داشت.

جلوتر که می‌رفتیم سمت راست تلویزیون قرار داشت و مبل بود. سمت چپ آشپزخونه بزرگی بود و بعد از آشپزخونه چند تا پله به‌سمت پایین اتاق ناهار خوری بود و سالن مهمونی و سمت راست بعد از سالن تلویزیون پله می‌خورد به سمت بالا که پله‌ها روبه روی در ورودی بودن. تا اون‌جایی که یادم میاد، بالا پنج تا اتاق داشت. یه اتاق مهمان و یه اتاق کار و سه تا اتاق دیگه هم برای استراحت و یه اتاق هم پایین. رفتم سمت چپ و کنار اپن آشپزخونه ایستادم و به دختر و خانوم‌هایی که تند تند بیرون می‌اومدن و می‌رفتن سالن غذاخوری نگاه می‌کردم. یهو صدای داد آشنایی از داخل آشپزخونه اومد و نزدیک‌تر شد و بالاخره صاحب صدا از آشپزخونه بیرون اومد. لبخندی زدم. به الهام نگاه کردم که داشت به یه دختر جوون تذکر می‌داد. لبخندی زدم و بعد از رفتن دختر. الهام پوفی کرد و برگشت که بره به آشپزخونه. من رو که دید، متعجب نگاهم کرد و منم متعجب به شکم جلو اومده‌‌اش خیره شدم. الهام لاغر بود اما الان زیادی چاق شده بود. صورت سبزه‌‌ش باد کرده بود و چشماش کوچک به نظر می‌رسیدن. چند ثانیه از دیدنم نگذشته بود که یهو داد زد:

- طناز!

خندیدم که سریع پرید بـ*ـغلم. آروم بـ*ـغلش کردم، ترسیدم بلایی سر بچه بیاد. بوی گذشته رو می‌داد. چند ثانیه نگذشته بود که باز صدای جیغی اومد این‌بار دینا بود. دختر هری پاتر من. یه دختر ریزه میزه که با اون عینک بزرگ گرد و چشم‌های قهوه‌‌ای روشن بی‌شباهت به هری پاتر نبود. بعد از این‌که خوب هم رو بغـ*ـل کردیم و خواستیم حرف بزنیم که در خونه محکم باز شد و صدای بلندی اومد:

- چه خبرتونه؟ مگه سَر آوردید؟

برگشتم و با لبخند گفتم:

- سلام خاله خانوم.

با عینک قدیمیش، مات نگاهم کرد که دینا و الهام اومدن کنارم و خاله خانوم لبخند کوچکی زد و اومد جلو. دستای لرزون و چروکیده شدش رو به صورتم کشید و گفت:

- طناز، بالاخره اومدی؟

سرم رو محکم تکون دادم که اشک از چشمای هفت رنگش جاری شد و گفت:

- دیر کردی.


romangram.com | @romangram_com