#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_348

***

۱۰ سال قبل

همه‌چیز خیلی زود پیش رفت. اون‌قدر که باورم نمی‌شد دختری که لباس عروس پوشیده و چشماش برق می‌زنه، من باشم و مهمونی به اون بزرگی هم عروسی من باشه. بلند بلند می‌خندیدم. خوش‌حال، با همه احوال‌پرسی می‌کردم؛ اما دارمان بی‌تفاوت تنها برای همه سری تکون می‌داد. توی این مدت فقط گاهی، وقتی خیلی بهش اصرار می‌کردم می‌تونستم کمی ازش حرف بکشم. اون‌شب بعد از مدت‌ها همه رو خوشحال دیدم. نازی و مریم و شیدا. مامان و بابا و طرلان. خاله پریچهر و کیوان و کیانا و البته عمو رضا. و عجیب‌تر از همه، خانواده دارمان. آریان و پدر دارمان که البته لبخندهاش دوامی نداشت و با سقلمه مادر دارمان، مهین تاج خانوم که اون شب با وجود کفش پاشنه بلندش قد کوتاهش معلوم نبود، به پایان می‌رسید.

بعد از یه جشن مفصل. راهی خونه آرزوهای من شدیم. از ماشین عروس که پیاده شدم. نابارور به خونه زل زده بودم. با خوشحالی داشتم با همه خداحافظی می‌کردم؛ اما وقتی به مامان و خاله رسیدم، به یاد گذشته و مهربونی‌هاشون، ناخواسته کلی گریه کردم؛ اما بازم بعد از رفتن همه با شادی زیاد وارد خونه شدم و به همه جای خونه سرک کشیدم. عاشق خونه‌‌ای شدم که فکر می‌کردم بهترین آینده قراره برام در اون اتفاق بیفته و قطعا آینده خوبی در انتظارمه؛ اما…

سری تکون دادم و با کمی مکث دستم رو بردم سمت زنگ آیفون و خواستم فشارش بدم که در باز شد و مردی آچار به دست اومد بیرون و چون سرش داخل موبایلش بود، من رو ندید و بی‌توجه رفت سمت ماشینش و در خونه رو باز گذاشت. نگاهی به مرد و بعدم به در انداختم و با چند لحظه مکث، رفتم جلو و در رو هل دادم و رفتم داخل. در رو باز گذاشتم و به حیاط بزرگ خونه زل زدم. یه حیاط بزرگ که سمت چپش پارکینگ بود و مستقیم ساختمون بزرگی بود که یه بالکن بزرگ داشت و دو طبقه بود. نگاهی به سمت راستم انداختم. این قسمت خیلی فرق کرده بود. یادمه اینجا آنقدر درخت و گل بود که بیشتر شبیه باغ بود و یه اتاقک که تقریبا ۱۲ متر بود و اتاقک نگهبان و باغبان بود. اما الان خبری از گل‌های مورد علاقه من نبود. اتفاقا گل‌هایی بود که من ازشون متنفر بودم. پوزخندی زدم و رفتم جلو. کمی جلو رفته بودم که صدایی از پشتم اومد:

- بفرمائید خانوم.

صدای مهربون و بمش رو شناختم. لبخندی زدم و برگشتم. بهش زل زدم. پیر شده بود. موهاش سفید‌تر از قبل شده بودن؛ اما هنوز هم کلاه مخصوصش رو سرش گذاشته بود و با چشم‌هاش، از زیر عینک تماشام می‌کرد. چیزی نگفتم. نشناخته بود. از طرز نگاهش معلوم بود که نمی‌دونه من کیم. سعی کردم نشونه‌‌ای از خودم بدم پس پر انرژی گفتم:

- سلام. عمو گلی.

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با شک گفت:

- طناز… خانوم.

خندیدم و سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. اونم خندید و قامت خمیده‌‌اش، راست شد و گفت:

- خوش اومدی دخترم.

خندون جواب دادم:

- ممنونم. خوبید شما؟

سری تکون داد، نزدیکتر شد و کلاهش رو برداشت، دستکشی که دستش بود رو کند و گفت:

- خدا رو شکر. رفتی داخل؟

سری تکون دادم و گفتم:

- نه هنوز.

دستی به ریش آقای‌های سفیدش کشید و پرسید:

romangram.com | @romangram_com