#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_347
- برای فردا به مردم وقت نده.
با ناراحتی سری تکون داد. دیگه لازم نبود بشینم و اونها رو هم ناراحت کنم. زودتر از اون دو تا رفتم خونه…
از صبح زود، افتاده بودم دنبال فروختن ماشین. از این نمایشگاه ماشین به اون نمایشگاه. فردا باید پول سروش رو میدادم. به سارا هم گفته بودم که نمیرم بیمارستان و مرخصی برام رد کنه.
بالاخره بعد از کلی دوندگی، جلوی در یه نمایشگاه ماشین ایستاده بودم و منتظر رئیس نمایشگاه بودم که مشتری پیدا کنه و مشکل حل بشه.
موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. آروم جواب دادم:
- الو! بفرمائید.
صدای صیام رو شنیدم:
- الو! سلام مامان.
با تعجب و نگرانی گفتم:
- صیام تویی؟ چی شده مامان؟
سریع گفت:
- مامان من کتابم رو جا گذاشتم، باید برام بیاریش مدرسه.
سری از روی تأسف براش تکون دادم که متأسفانه اونجا نبود که ببینه و به اجبار گفتم:
- باشه. الان میرم خونه. فقط داخل همون کمد کنار تختت دیگه. نه؟
بازم سریع گفت:
- نه. اون شب که خونه بابا خوابیدیم، کتابم رو جا گذاشتم. باید بری اونجا برام بیاریش. زود بیا مامان. خداحافظ.
مات به موبایلم نگاه کردم. خودش میدونست چیکار کرده که اونقدر تند حرف زد و قطع کرد. باورم نمیشد. این پسر خیلی سربههوا بود. طبق عادت، خواستم به کیوان زنگ بزنم اما با یادآوری اینکه باهاش قهرم، لعنتی زیر لب گفتم و بیتوجه به رئیس نمایشگاه رفتم بیرون و راه افتادم بهسمت خونه دکتر کیانمهر.
یک ساعت بعد جلوی عمارت بزرگی پارک کردم. در ماشین رو بستم و پیاده شدم. نگاهی به خونه کردم. اولین باری که این خونه رو دیدم هرگز فراموش نمیکنم. یه دختر ۱۹ساله بودم که با عشقش ازدواج کرده بود و فهمیده بود به جای یه خونه قراره داخل یه قصر زندگی کنه.
romangram.com | @romangram_com