#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_346

- این هنوز تو فکر پسر دکتر سهراب‌پوره؟

خندیدم و گفتم:

- آره دیگه.

نازی سری تکون داد و با لحن مسخره‌‌ای گفت:

- این مسئله به سادگی از ذهن من پاک نمی‌شه.

خندیدیم که مریم بعد از چند ثانیه، گفت:

- نگفتی. حالا بالاخره می‌خوای چی‌کار کنی؟

خندم رفت، نگاه ناراحتی بهش انداختم و گفتم:

- تنها راه باقی مونده رو امتحان می‌کنم. ماشین رو می‌فروشم.

با تعجب نگاهم کردن و مریم گفت:

- طناز، چی داری میگی؟

چیزی نگفتم که ادامه داد:

- امکان نداره اجازه بدم. یادت رفته چقدر سختی کشیدی؟

نازی هم ازش پشتیبانی کرد و ادامه داد:

- دیوونه تو تازه قسط‌های این ماشین رو دادی. چطوری…؟

نذاشتم ادامه بدن و بیشتر داغ دلم رو تازه کنن. این ماشین برام خیلی با ارزش بود؛ چون به‌سختی خریده بودمش، خصوصا برای من که خیلی حیاتی بود، برای رفت و آمد و بچه‌ها خیلی خوب بود.

سریع گفتم:

- چاره‌‌ای ندارم.

و رو به مریم گفتم:

romangram.com | @romangram_com