#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_344
چشمام رو باز کردم و بهش که با لبخند پیروزمندانهای بهم زل زده بود نگاه کردم و با حرص جواب دادم:
- اطلاعیه ششم. من هرگز تسلیم نمیشم.
پوزخندی زد و گفت:
- پس یعنی داری زیر حرفت میزنی؟
سری تکون دادم و محکم گفتم:
- اطلاعیه هفتم. من ۹۹درصد کارها رو انجام داده بودم و اینهمه باهاش حرف زده بودم و اون تقریبا راضی بود؛ اما تو فقط… فقط ضربه آخر رو زدی.
سری تکون داد و با همون پوزخند گفت:
- ضربه آخر، مهمترین مرحله بازیه.
و رفت. با حرص به مسیر رفتنش نگاه کردم. این مرد آدم نمیشد. چرا همیشه همهچی به نفع اون تموم میشد؟ لبخندی تصنعی به خانوم راسخ زدم و بعد از اینکه خیالم از آرزو راحت شد رفتم اتاقم وسایلم رو جمع کنم و برم دفتر. کیفم رو برداشتم و دستم رو بردم سمت عینکم که روی میز بود که بردارمش؛ اما با دیدن تقویم روی میزم، دستام وسط راه خشک شد و چشمام خیره به تقویم موند.
با دیدن تقویم روی میزم، دستام خشک شد و چشمام به تقویم موند.
عینکم رو از جعبهش، بیرون آوردم و زدم روی چشمام. تقویم رو به چشمام نزدیک کردم. با دیدن تاریخ، اونم با وضوح بالا، میخواستم گریه کنم. فقط دو روز دیگه مهلت داشتم که پول دکتر سروش رو بدم و خیلی ریلکس داشتم میرفتم و میاومدم و مشکلات ملت رو حل میکردم و زندگی خودم پر از مشکل بود. حالا اون همه پول رو از کجا بیارم؟ همین چند روز پیش بود که زهرا خانوم مرخص شد و آقای رهنما یه مقداری از پول رو بهم داد، ولی همهش خرج خواستگاری طرلان شد و دود شد و رفت هوا.
آب دهنم رو قورت دادم و روی صندلی وا رفتم. حالا چیکار کنم؟ زانوی غم بغـ*ـل گرفتم و فکر کردم: «واقعا باید چیکار کنم؟ توی این بیپولی؟ هیچی نداشتم دیگه…»
خسته و درمونده رفتم سمت دفتر…
به دفتر که رسیدم دخترها اول با دیدن قیافه مرتب و تمیزم کلی ذوق کردن؛ اما بعد با دیدن اخم و چهره غم زدم، بیذوق نشستن. داخل دفتر، پشت میزم نشسته بودم و بازم به خیلیها زنگ زدم؛ اما بازم کسی پول نداشت. خودمم اونقدرها نداشتم.
ساعت پنج شده بود. از اتاق بیرون اومدم. نگاهی به نازی و مریم انداختم که مشغول ریختن چایی بودن. آهی کشیدم و کنارشون روی مبل، نشستم.
مریم فنجون چایی رو جلوم گذاشت و پرسید:
- جور نشد، نه؟
فنجون رو بیشتر به سمت خودم کشیدم و بیحال، سری به نشانه نه تکون دادم که نازی گفت:
romangram.com | @romangram_com