#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_343
- برو. تا اطلاع ثانوی نمیخوام ببینمت.
و سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان. دل تو دلم نبود ببینم چی شده و آرزو چطوری راضی شده.
در اتاق آرزو رو باز کردم و وارد شدم. خانم و آقای راسخ ایستاده بودن و آرزو هم دراز کشیده بود و لبخند میزد. رفتم جلو و با لبخند نگاهش کردم که با لبخند پررنگتری جوابم رو داد و آروم گفت:
- تغییر کردی، ناز شدی.
لبخند خجالتزدهای زدم. بعد از گپ و گفت با آرزو، پرستارها اومدن که برای عمل آمادش کنن. من و خانم راسخ تنها روی صندلیهای فلزی جلوی در اتاق آرزو نشسته بودیم. کنجکاو رو به خانوم راسخ گفتم:
- خیلی کنجکاوم بدونم آرزو چطور راضی به عمل شد؟
نگاهم کرد و گیج گفت:
- خودمم درست نمیدونم؛ ولی…
منتظر شدم و گوشام رو نیز کردم که صداش اومد:
- ولی بعد از دیدن دکتر کیانمهر، خواست من و پدرش رو ببینه. عجیب بود که تا یه ساعت من رو بغـ*ـل کرده بود و گریه و معذرت خواهی میکرد.
چند ثانیه بیحرف بهش نگاه کردم و سرم رو انداختم پایین. پس اون درست میگفت. حرف رُک اون بیشتر از حرفای من که ملاحظهش رو میکردم، عمل کرد. کلافه بلند شدم و رو به آقای راسخ که تازه اومده بود و بالای سرمون ایستاده بود، گفتم:
- با اجازه من برم به مریضهام برسم. خدمتتون میرسم.
بازم تشکر کردن و من رفتم توی حیاط بیمارستان. روی نیمکت نشستم و نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند دقیقه خلوت و تنهایی بلند شدم و رفتم داخل اتاقم و مریضها رو دیدم.
ساعت دو رفتم پشت دَر اتاق عمل آرزو. خانوم و آقای راسخ اونجا بودن. خانم راسخ با دستای تپل و سفیدش، داشت دعا میکرد و ذکر میگفت و آقای راسخ با چهرهای که کهولت سن درش مشخص بود، سرش رو به دیوار تکیه زده بود و در حالی که نشسته بود، چشماش رو بسته بود. آروم جلو رفتم، سلام کردم و منم مثل خانوم و آقای راسخ، منتظر شدم که عمل تموم شه. چند ساعتی طول کشید تا بالاخره جناب دکتر اومد بیرون. من جلو نرفتم و دورتر از همه ایستادم.
همه بهش زل زدیم که نیمنگاهی بهم انداخت و رو به آقای راسخ گفت:
- نیاز به استراحت داره، میبریمش بخش.
همه نفس راحتی کشیدیم و خانوم راسخ از شدت خوشحالی، اشک ریخت. لبخندی زدم و چشمام رو بستم که صداش رو نزدیک گوشم شنیدم:
- هشدار هفتم. بهتره هر چه سریعتر باختت رو قبول کنی و تسلیم شی.
romangram.com | @romangram_com