#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_342
- به تو…
و به کیوان اشاره کرد و ادامه داد:
- باج نمیدم. میتونی بری.
و رفت جلوتر. خندیدم که کیوان حرصی گفت:
- عجب آدم خسیسیه. بیا بریم یه دست کت و شلوار برام بگیر.
خندیدم و مظلوم گفتم:
- من که پول ندارم.
نگاهی به من انداخت و پوفی کرد و گفت:
- تو هم که از من بدبختتری.
و بازم به دارمان زل زد و متفکر گفت:
- فکر کنم باید به همین یکی بچسبم.
و بازم دستی به لباسهاش کشید و زمزمه کرد:
- بریم مخزنی.
با خنده نگاهشون میکردم. کیوان اونقدر اصرار کرد که بالاخره دارمان راضی شد و من براش کت و شلوار انتخاب کردم و ازش قول گرفتم که فقط توی عروسی خودم بپوشه. اونم از خوشحالی سریعا قبول کرد.
بیتوجه به کیوان که از سکوت من و رفتنم به خاطرات گذشتم استفاده کرده بود و داشت تندتند حرف میزد، رفتم سمت ماشین که باز گفت:
- طناز! به جون خودم یهویی بود. جلسه گذاشتن که منم وقتی رفتم داخل جلسه همه چی رو یادم رفت. ببخشید.
در ماشین رو باز کردم که گفت:
- اه. طناز! ببخش جون کیوان.
نگاهش نکردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com