#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_341


- آره خب. دید زدن دخترها واقعا خسته‌کننده‌ست.

کیوان بهش چشم‌غره‌‌ای رفت و منم آروم خندیدم. با حرص رو به من گفت:

- عجب آدمایی هستید شما. به جای تشکر کردنتونه؟

بازم خندیدم که با حرص گفت:

- اصلا تقصیر منه که اومدم به شما دو تا کمک کنم.

و رفت به سمت درب خروجی.

متعجب گفتم:

- اِ داره میره واقعا!

و داشتم می‌رفتم سمت در خروجی که مچ دستم رو گرفت. نگاهش کردم. اولین‌بار بود که دستم رو می‌گرفت البته به غیر از وقتی که می‌خواست انگشتر دستم کنه. با چشمای سیاهش نگاهم کرد و گفت:

- برمی‌گرده.

و من رو دنبال خودش کشید.

رسیده بودیم به قسمت کت وشلوار‌ها و من داشتم با شوق بهشون نگاه می‌کردم و دارمان رو با اون کت و شلوار‌ها تصور می‌کردم که یهو کیوان با اون هیکل از پشت، پرید جلومون. با تعجب بهش نگاه کردم که خودش رو مرتب کرد و گفت:

- خیلی خب. حالا که خیلی اصرار می‌کنید، قبوله. همراهیتون می‌کنم.

و لبخندی زد و رو به دارمان، ادامه داد:

- ولی به شرط این‌که برام یه دست کت و شلوار بخری.

دارمان پوزخندی زد و گفت:

- من.

و به خودش اشاره کرد و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com