#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_340

صدای شادی از اون‌طرف خط گفت:

- خانوم دکتر. خانوم دکتر.

چشمام از دادش باز شد و نشستم روی تخت. به شماره زل زدم. خانوم راسخ بود. سریع جواب دادم:

- خانم راسخ، چیزی شده؟

تند گفت:

- بله. آرزو رضایت داد که عملش کنن.

و با شوق گفت:

- وای باورم نمیشه خانوم دکتر!

شوکه سکوت کرده بودم. کمی که آروم شد، گفت:

- آرزو خواست که شما هم باشید. لطفا بیاید.

سری تکون دادم و از شوک بیرون اومدم و سریع جواب دادم:

- حتما.

و سریع لباس پوشیدم و رفتم از خونه بیرون. همین که در رو باز کردم کیوان پرید جلوم. قبل از دیدن خودش و شنیدن حرفاش، مات به کت و شلوارش نگاه کردم. به کت و شلواری که خودم براش انتخاب کرده بودم، ۱۰ سال پیش…

***

۱۰ سال قبل

این‌قدر این مدت زود گذشت که باورم نمی‌شد. توی این مدت متوجه شده بودم که به‌خاطر بودن با دارمان دشمنای زیادی داخل خانواده‌شون دارم و احتمالا بزرگترینشون مادرش بود که ظاهرا با اصرار به خواستگاری اومده بود. خیلی اذیت می‌شدم با نیش و کنایه‌هاش؛ اما به‌خاطر دارمان تحمل می‌کردم. دارمان سرد بود، بی‌خیال بود؛ اما من به حساب این می‌ذاشتم که هنوز با شخصیت و روحیاتم آشنایی نداره که بخواد خیلی باهام صمیمی بشه و مطمئن بودم که می‌تونم در آینده بیشتر باهاش باشم و بهش نزدیک بشم و شایدم اون با حس کردن عشقی که بهش دارم عین فیلم‌ها عاشقم بشه! دلم به همین خوش بود که کنارشم و تغییرش می‌دم. بعد از عقد افتاده بودیم دنبال خرید. چون دارمان درس داشت و نمی‌تونست بیاد، من و نازی و شیدا و مریم هر روز با هم می‌رفتیم خرید. کلاسام رو یکی در میون می‌رفتم و بعضی استادا درک می‌کردن که چه شرایطی دارم و زیاد سخت نمی‌گرفتن ولی بعضی‌هاشون خیلی سخت می‌گرفتن و منم اجبارا می‌رفتم. خبر ازدواج ما عین بمب بین همه خانواده صدا کرده بود. خانواده پدرم و خصوصا عمم که سال تا سال به ما زنگ نمی‌زدن، این مدت که فهمیده بود دختر برادرش داره با یه کیانمهر ازدواج می‌کنه هزاربار زنگ زده بود و گرم گرفته بود. خاله خیلی خوش‌حال و در عین حال نگران آینده بود؛ اما کیانا خیلی خوش‌حال شد و معتقد بود ما به هم خیلی میایم و نمی‌دونست وقتی این رو می‌گـه چه قندی تو دل من آب میشه.

پنجشنبه بود و با کیوان و دارمان و کیانا و حامد و با اصرار زیاد من، رفتیم خرید. کیانا که انگار نه انگار با من اومده خرید از همون اول با حامد غیبشون زد. دارمان بی‌تفاوت با موبایلش کار می‌کرد و کیوان با دقت به دخترها نگاه می‌کرد. داشتم به لباس مجلسی‌ها نگاه می‌کردم که کیوان با اعتراض گفت:

- اه خسته شدم دیگه.

برگشتم بهش نگاه کردم که دارمان به مسخره گفت:

romangram.com | @romangram_com