#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_339
- نه. اصلا.
بازم خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:
- باشه. تو راست میگی.
و رفت بیرون. مات به در باز نگاه میکردم. یعنی چی این رفتار؟ مگه من رو دوست نداشت؟ بعد به خودم جواب دادم امکان نداره که دوسِت نداشته باشه، مگه الکیالکی، کسی خواستگاری میره؟ پس سریع خودم رو جمع و جور کردم و رفتم بیرون. تا من اومدم، اون دیگه نشسته بود. منم آروم نشستم که آریان با کنجکاوی و لبخند پرسید:
- خب عروس خانوم شیرینی رو بخوریم؟
همه به من نگاه کردن. مادر دارمان با اون چشمای رنگی و زیرکانهاش، اول چشمغرهای به آریان رفت و بعد به من زل زد. هول شدم. لبخندی زدم و گفتم:
- هرچی پدر و مادرم بگن.
و بیتفاوتی دارمان رو دیدم و دَم نزدم؛ چون فکر میکردم از درون خوشحاله و نمیخواد خیلی بروز بده. بقیه هم مشغول صحبتهای متفرقه شدن. بنده خدا مامان و بابا مات و مبهوت به من که لبخند میزدم نگاه میکردن. منی که تا چند ساعت پیش سخت میگفتم نه حالا اونقدر ضایع داشتم میگفتم آره.
نمیدونم چرا ولی انگار همه خانواده دارمان توقع جواب مثبت داشتن که فوری تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کردن و بحث مهریه رو پیش کشیدن. عشق چشمام رو کور کرده بود و بیعلاقگی دارمان، سردی مامانش، بیتفاوتی باباش و مشکوک بودن اینهمه عجله رو نمیدیدم. بههرحال من اصرار داشتم که مهریه کم باشه. مادر دارمان نگاهم کرد و گفت:
- خب باشه. یه ویلای شمال چطوره؟
با چشمای گرد شده نگاهش کردم. و اعتراض کردم:
- نه. این خیلی زیاده.
پوزخند دارمان خیلی واضح بود. با تعجب نگاهم میکردن. بابا حرف من رو تایید کرد؛ اما راضی نشدن و حرف، حرف اونها شد. خیلی زود همه چی رو تموم کردن. مامان و بابامم از خداشون بود که خانواده به این خوبی باهاشون فامیل بشه. هم با اصل و نسب بودن هم خب بههرحال منم دارمان رو دوست داشتم. خیلی زود خواستگاری من تموم شد. به همین سادگی. همین قدر زود و آسون و ساده…
سری تکون دادم و از فکر کردن به آدم امشب و آدم ۱۰ سال پیش دست کشیدم و با ذهن آشفته خوابم برد…
تمام جمعه رو با بچهها بودم. متوجه تغییرات روحیه شون شدم. مثلا صیام بدون غر زدن شیر میخورد. هنوز هم علاقهای بهش نداشت؛ اما میخورد. چند روز پیش هم اعتراف کرد که روزی که بطری شیر بعد از سه روز خالی شده بوده، کار اون بوده. رفته بود ریخته بودش داخل باغچه تا مجبور نباشه بخوره ازش. تیام لباسهاش رو مدام مرتب میکرد و تمیز کنار هم میذاشتشون و تا کثیف میشد، میآورد و ازم میخواست براش بشورمش. هر دوشون سر موقع مسواک میزنن و میان به من نشون میدن.
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. قطعا این از تاثیرات رفت و آمد با پدر بیمهرشون بود؛ اما من هنوزم نمیتونم باورش کنم. چون نمیتونم گذشته رو فراموش کنم.
صبحِ شنبه با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. تکونی خوردم و خوابآلود موبایل رو از روی عسلی برداشتم و گفتم:
- الو.
romangram.com | @romangram_com