#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_338
اول از همه خانومی نشسته بود که غرور ازش میبارید و کلی هم طلا و زنجیر به خودش آویزون کرده بود. بعد از خانوم هم، مردی کنارش نشسته بود که از موهای جو گندمیش و شباهتی که به دارمان داشت، به نظر میاومد پدر دارمان باشه و بعد هم که آریان.
بالاخره، بعد از انتظار طولانی، دارمان رو دیدم. خیلی خوشتیپ شده بود. لبخند کوچیکم رو نتونستم پنهان کنم. حتی با وجود استرس، نتونستم ذوق نکنم. رفتم جلو و چایی رو گرفتم سمتش. اون خانوم -مادر دارمان- با چشمهای درشت و آبیرنگش، بدجوری زیر نظرم داشت. بابای دارمان داشت با بابا حرف میزد و آریان با لبخند نگاهم میکرد. رو به روی دارمان که ایستادم، مثل همیشه بیتفاوت و بدون نگاه کردن بهم چایی رو برداشت. لبخند کـ*ـمرنگی زدم و فکر کردم که خجالت کشیده بهخاطر دیدن من. آروم نشستم و یواشکی و زیر چشمی بهش زل زدم و برای صدمینبار براندازش کردم. قدش از آریان بلندتر بود. چشم و مو و ابروهاش مشکی بود و جذابیت صورت محکمش رو بیشتر میکرد. هیکلش هم خوب بود؛ ولی قطعا هیکل آریان، کیوان و دارمان و کلا همه کیانمهرها در اثر همون ورزشهای اجباری کیانمهر بزرگه نه خدادادی. لبخندی از جذابیتش زدم و سعی کردم برگردم به جمع. کمی در مورد مسائل الکی بحث کردن و بعد گفتن که بریم داخل اتاقم صحبت کنیم. بلند شدم و رفتیم داخل اتاق. زودتر از من وارد اتاق شد و راحت روی تختم نشست. مات نگاهش کردم. دکمه کتش رو باز کرد و بهم اشاره کرد و سرد گفت:
- بشین.
گیج گفتم:
- ها؟
بعد سریع به خودم اومدم و گفتم:
- آهان.
و سریع نشستم روی صندلی جلوی تخت. انگار اون میزبان بود، نه من. آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو انداختم پایین که صداش اومد:
- خب.
زیر چشمی نگاهش کردم و آروم تکرار کردم:
- خب.
و باز ساکت شدم. بعد از چند ثانیه، پوفی کرد، بلند شد و گفت:
- ظاهرا حرفی نیست. میتونی بری بیرون و بگی نه. خیلی ساده.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- چرا نه؟!
برگشت سمتم و نیمنگاهی بهم انداخت. لبخند شیطنتآمیزی زد و اومد جلو. خیلی بهم نزدیک شده بود. عین مجسمه سرجام خشکم زده بود. آروم خم شد روی صورتم و گفت:
- پس تو… دوستم داری!
و چند ثانیه همینطور موند. پلک نمیزدم. خشک شده بودم. بالاخره بعد از چند ثانیه، خنده تمسخرآمیزی کرد و رفت عقب.
بالاخره پلک زدم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:
romangram.com | @romangram_com