#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_337


سری به نشانه نه تکون دادم که نفس راحتی کشید و کنارم نشست. سکوت کردم که گفت:

- متاسفم.

سری تکون دادم که گفت:

- ببخشید که همه چی خراب شد.

لبخندی زدم و گفتم:

- قبلا هم گفتم، هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای.

لبخندی بهم زد و بـ*ـوسه‌‌ای روی گونم زد که گفتم:

- طرلانم. همیشه. همه‌چیز رو بهم بگو. همه‌چیز.

نگاهم کرد و با غمی که توی صداش بود گفت:

- صبر کن طناز. یه‌کم تحمل ازت می‌خوام تا همه‌چیز درست بشه. تا بتونم همه چی رو بهت بگم.

سری تکون دادم. نکنه هنوز عاشق اون پسر باشه. نکنه منتظر اون باشه که برگرده. نکنه به‌خاطر طرلان، زنش رو طلاق بده. نکنه. خیلی چیز‌ها تو ذهنم بود؛ اما چیزی نگفتم. که با لبخند گفت:

- فدات برم خواهری. مرسی که درک می‌کنی.

سری تکون دادم و چاره‌‌ای دیگه‌‌ای جز صبر نداشتم. رفتم داخل اتاقم. روی تخت نشستم و به دارمان کیانمهری که امشب دیدم فکر کردم و البته به دارمان کیانمهر شب خواستگاری خودم.



به دارمان کیانمهری که امشب دیدم فکر کردم و البته به دارمان کیانمهر شب خواستگاری خودم…

***

۱۰ سال قبل

با استرس، داخل آشپزخونه منتظر بودم که مامان صدام کنه که چایی ببرم. بعد از یک ساعت استرس بی‌نهایت و لحظات سختی که دستام یخ کرده بودن، مامان صدام کرد. بازم با استرس چایی‌ها رو ریختم و رفتم بیرون.


romangram.com | @romangram_com