#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_336
- چطور مگه؟
در حالی که به باغچه نگاه میکرد، گفت:
- در مورد مادر اون پسر. عمهش بهخاطر اینکه از خانواده فقیری بوده از خانواده بیرونش کرد و خودش بچهها رو بزرگ کرد. اون زنم نتونست تحمل کنه و خودکشی کرده.
کمی جلوتر اومد و گفت:
- هشدار ششم. اول فکر کن، بعد قضاوت.
آب دهنم رو قورت دادم و بهش نگاه کردم. نمیدونستم چی بگم. بدجوری درمونده شده بودم. سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم:
- پس… خداحافظ.
و منتظر شدم که بره اما تکون نخورد. آروم و یواشکی، زیر چشمی نگاهش کردم. دیدم داره نگاهم میکنه. سرم رو بالا آوردم و چشمام رو دوختم به چشماش.
الان بهم لطف کرده بود؟ منتظر تشکر بود؟ یعنی واقعا توقع داشت کارهایی که گذشته کرده با همین یه مورد پاک بشه و من ببخشمش؟
لبخند کـ*ـمرنگی زد و گفت:
- بهتره مراقب خانوادت باشی.
سرم رو تکون دادم که رفت سمت در. نتونستم چیزی نگم و گفتم:
- ممنون.
برگشت و در سکوت نگاهم کرد. بهش زل زدم و گفتم:
- بهخاطر امشب ممنون؛ اما… اما این باعث نمیشه گذشته سختی رو که برام ساختی فراموش کنم.
کمی بهم نگاه کرد و رفت. نفسی کشیدم و رفتم داخل. بچهها با لباس بیرونی خواب رفته بودن. روی گونشون رو بـ*ـوسیدم و آروم بیرون رفتم. رفتم سمت اتاق طرلان. در زدم و رفتم داخل. داشت با موبایل حرف میزد. نگاهی به من انداخت و گفت:
- حالا من بهت زنگ میزنم.
و قطع کرد. نگاهم کرد. نشستم روی تخت. آروم بهم نزدیک شد و گفت:
- دعوا که نکردید.
romangram.com | @romangram_com