#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_335
- اشتباه نکن. اگه نمیاومدم، گند میزدی به زندگی خواهرت.
با چشمهای درشت نگاهش کردم و حرصی گفتم:
- تو… خیلی پررویی! اگه نمیاومدی اونا الان بله رو گرفته بودن و طرلان خوشبخت میشد.
سری تکون داد و کوتاه گفت:
- دقیقا به همین خاطر بود که اومدم، که بگه نه.
با حرص داد زدم:
- چرا اونوقت؟ زندگی من رو خراب کردی کافی نبود؟ حالا نوبت طرلانه.
کوتاه بهم زل زد؛ اما بعد خونسرد نگاهم کرد و گفت:
- دوسش نداره.
با تعجب گفتم:
- چی؟
نگاهم کرد و تکرار کرد:
- طرلان اون پسر رو دوست نداره.
مکث طولانی کردم و گفتم:
- تو… از کجا میدونی؟
پوزخندی زد و گفت:
- اگه به جای اینکه مجبورش کنی، ازش سوال میکردی که چرا اینقدر بیعلاقهست، میفهمیدی. یا مثلا یکم تحقیق میکردی هم بد نبود.
سری تکون دادم. کاملا عقب نشینی کرده بودم. آروم پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com