#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_334

- به‌هرحال ممنونم.

صدایی نیومد که عصبانی رفتم جلو و داد زدم:

- طرلان.

غافلگیر شد و جیغ کوتاهی کشید که ادامه دادم:

- برو داخل اتاقت. همین الان.

سرش رو انداخت پایین و اومد بیرون از آشپزخونه. جلوی اپن، کنارم ایستاد و گفت:

- لطفا به‌خاطر امشب کسی رو سرزنش نکن.

و رفت. نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به جناب کاسه داغ‌تر از آش کردم. ایستاده بود داخل آشپزخونه و نگاهم می‌کرد. به چشماش زل زده بودم. رفتم جلو. آستین کتش رو گرفتم و کشیدم. در هال رو باز کردم و رفتیم داخل حیاط.

نگاهش کردم و صریح پرسیدم:

- چرا اومدی؟

نگاهم کرد و جواب داد:

- بچه‌ها خواستن.

سری تکون دادم و یادآوری کردم:

- بهشون گفته بودم که امشب با هم برید گردش و تا دیر موقع هم نیاید.

نگاهم کرد و پوزخندی زد و گفت:

- هشدار پنجم. تو آخرین کسی هستی که به عنوان مدیر برنامه ازش دستور می‌گیرم و برنامه‌ریزی می‌خوام.

چشمام رو بستم، پوفی کردم و گفتم:

- اطلاعیه پنجم. امشب گند زدی به مجلس خواستگاری خواهرم.

جدی گفت:

romangram.com | @romangram_com