#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_333


- نه. خواهش می‌کنم بشینید. ببخشید.

اونا رفتم بیرون و منم چشم‌غره‌‌ای به هردوتاشون رفتم و دویدم بیرون.

در رو باز کردن و رفتن بیرون. دنبالشون تا داخل کوچه رفتم و بازم داد زدم:

- ببخشید.

اما دیگه سوار ماشین شده بودن و رفته بودن. با حرص و محکم خواستم در رو ببندم و برم حساب طرلان و اون نخود هر آش رو برسم که کیوان پرید داخل.

نگاهش کردم و از حرص چیزی نگفتم که خودش شروع کرد به تندتند حرف زدن:

- ببخشید. غلط کردم طناز. به جون مامان، یهویی شد. به جون خودم. یهو زنگ زدن که جلسه داریم، وگرنه من داخل اتوبان بودم. باور کن. به جون بابا، مجبور شدم برم خارج از شهر. موبایلم آنتن نمی‌داد و…

فقط گفتم:

- برو بیرون.

نگاهش نکردم که خواهشی نگاهم کرد و گفت:

- لطفا طناز. جبران می‌کنم. اصلا خودم مجلس رو گرم می‌کنم. خودم…

داد زدم:

- کدوم مجلس؟ به لطف پسر عموی جنابعالی همه‌چیز تموم شد و رفت. سینا شکوهی رفت و دیگه پشت سرش هم نگاه نمی‌کنه. البته به لطف و محبت پسر عموی بی‌شعور تو…

با تعجب گفت:

- دارمان؟ اون به من ربطی نداره به خدا…

سری تکون دادم و بی‌تاب داد زدم:

- برو بیرون کیوان و تا یه مدت این طرفا نبینمت.

داشت با التماس نگاهم می‌کرد؛ اما با داد بعدی، رفت و در و بست. برگشتم. در هال رو باز کردم که صداشون از آشپزخونه اومد. صدای طرلان شنیده شد:


romangram.com | @romangram_com