#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_332

صدای طرلان من رو شوکه‌تر کرد:

- نه.

بلند پرسیدم:

- چی نه؟

زل زد تو چشمام و گفت:

- جوابم منفیه.

با چشم‌های درشت شده نگاهش کردم که بابای سینا رو به عمه خانوم گفت:

- آبجی حالا چه عجله‌‌ای داری؟

بعد رو به طرلان گفت:

- می‌تونی بیشتر فکر کنی دخترم.

اما طرلان که حسابی شیر شده بود، گفت:

- ببخشید آقای شکوهی ولی من مطمئنم و تصمیمم رو عوض نمی‌کنم.

داداش سینا بلند گفت:

- یعنی چی؟

دکتر زحمت جواب دادنش رو کشید و گفت:

- یعنی نه.

عمه خانوم هم با عصبانیت بلند شد و گفت:

- بلند شید به اندازه کافی اینجا خوار شدیم.

بلند شدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com