#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_331
- خواهش میکنم. بفرمایید.
کمی روی مبل جابهجا شد و فوری رفت سر اصل موضوع و پرسید:
- مادر داماد کجا تشریف دارن؟
با تعجب اول به پوزخندش نگاه کردم. پشت این پوزخند، یه دنیا حرفه. این یعنی یه برگ برنده داره. آروم به روبهروم نگاه کردم. عمه خانوم و پدر و برادر سینا سردرگم و کلافه به هم نگاه میکردن.
عمه خانوم بازم پیش قدم شد و گفت:
- من جای مادر سینا هستم.
باز پوزخندی زد و گفت:
- سوالم این نبود.
و با لحن خود عمه خانوم که درباره خانواده ما پرسیده بود، ادامه داد:
- اما خب حتما مشکلی بوده که نیومدن. درسته؟
درست مثل عمه خانوم که از من پرسید، لحنش مچگیرانه بود. عمه خانوم خواست چیزی بگه که در اتاق طرلان با سروصدا باز شد و طرلان و سینا اومدن بیرون.
سینا که مشخص بود خیلی روبهراه نیست، سریع کنار باباش نشست و طرلان همونطور کنار مبلی که ما نشسته بودیم، ایستاد.
عمه خانوم سعی کرد به روی خودش نیاره که چه اتفاقاتی افتاده و با لبخند گفت:
- بهبه عروس گل. خب بگو ببینم نتیجه چی بود؟ شیرینی بخوریم دیگه نه؟
طرلان چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین.
اینبار هم جناب آقای دکتر دهنش رو باز کرد و نطق کرد:
- طرلان جان حرفت رو بگو. مشکلی نیست. هر چی تصمیم تو باشه ما همه بهش احترام میذاریم.
با تعجب نگاهش کردم. من الان باید اون حرفا رو میزدم نه این دکتر بیادب…
romangram.com | @romangram_com