#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_330

- تو هیچ‌وقت عوض نمیشی.

و بلند رو به عمه خانوم گفت:

- ارزش طرلان خیلی بیشتر از این‌هاست.

عمه خانوم بازم در جواب بهش چیزی نگفت که این‌بار بابای سینا به حرف اومد:

- قطعا همین‌طوره. هر چقدر باشه مشکلی نیست. ارزش طرلان جان مهمه، وگرنه مهریه رو کی داده، کی گرفته؟

لبخند کوچکی تحویل بابای سینا دادم.

صدای پر از طعنه‌ش از کنارم بلند شد:

- اختیار دارید. مهریه رو هم خوب میدن و هم خوب می‌گیرن.

با حرص نگاهش کردم. خوب می‌دونستم منظورش منم و مهریه‌‌ای که کامل ازش گرفتم؛ اما خودم رو کنترل کردم و رو به مهمون‌ها گفتم:

- بفرمایید میوه.

عمه خانوم که کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد. سعی کرد از در دیگه‌‌ای وارد بشه و حرصی گفت:

- در ضمن رسم ما اینه که جهیزیه کامل با خانواده عروس باشه. مشکلی که نیست؟

لبخندی زدم و با خودم گفتم:

- نه مشکلی نیست اگه ماشینم رو بفروشم و قرض سروش رو بدم. اون‌وقت کافیه خونه رو هم بفروشم. پس… نه مشکلی نیست.

اما بازم زودتر از من با اقتدار گفت:

- هر وقت طرلان تصمیم به ازدواج گرفت، خودم شخصا همه جهیزیه رو متقبل می‌شم.

دیگه خونم داشت به جوش می‌اومد از این‌همه دخالت بی‌جا. خواستم چیزی بگم که بلافاصله پرسید:

- خب خانوم شکوهی. اگه سوالاتون تموم شده و اگه اجازه بدید منم بپرسم.

عمه خانوم نگاه حرصی کرد و به‌زور گفت:

romangram.com | @romangram_com