#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_329


عمه سینا که حس می‌کردم از همون اول منتظر بود یه مشکل پیدا کنه و سریع به رخمون بکشه، مچ‌گیرانه رو به من گفت:

- خب طناز جان. سینا گفت که پدر و مادرتون فوت کردن؛ اما بقیه خانوادتون کجا هستن؟ حتما مشکلی داشتن که نتونستن بیان. درسته؟

لبخند تلخی زدم و بهش نگاه کردم. تحسینش کردم به‌خاطر اینکه صاف دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم. چطوری بهش می‌گفتم خانواده من کوچک‌تر از اونیه که تو می‌بینی؟ خانواده من و طرلان خلاصه میشه به من و خودش و دو تا پسرهام که جدیدا یه خانواده جدیدتر و ظاهرا بهتر پیدا کردن. تا خواستم حرفی بزنم، صدای محکمش اومد:

- آره درسته. پدر و مادرشون فوت کردن. و بهتره بدونید که از خانواده هم فقط این دو تا خواهر موندن که خیلی هم هوای هم رو دارن.

بدون اینکه بهم نگاه کنه، بهم اشاره کرد و گفت:

- ایشون، همه زندگیش رو برای خواهرش و سر پا موندن خانواده‌ش گذاشته.

نگاهش می‌کردم. به مردی که داشت تظاهر می‌کرد که داره ازم دفاع می‌کنه و من مثلا زنشم و براش مهمم.

عمه خانوم با تمسخر گفت:

- بله. خب بهتره تا بچه‌ها دارن حرف می‌زنن، ما هم راجع‌به یه سری مسائل حرف بزنیم که مشکلی نباشه.

با لبخند گفتم:

- البته.

نیم نگاهی به ما انداخت و گفت:

- نظرتون راجع‌به مهریه چیه؟

نگاهی بهش کردم و سریع و متواضعانه گفتم:

- هر جور صلاحه. پیشنهاد شما چیه؟

سری تکون داد و گفت:

- ۱۰تا چطوره؟

با لبخند، سری تکون دادم و خواستم بگم موافقم که بازم صدای پوزخند بلندش باعث شد بهش نگاه کنم. با تمسخر نگاهم کرد و زیر گوشم گفت:


romangram.com | @romangram_com