#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_328

بچه‌ها رو فرستادم داخل اتاقشون و گفتم تا آخر مهمونی بیرون نیان. رفتم در هال رو ببندم که کفشی بین در قرار گرفت. سرم رو بالا آوردم و ناباور به آدم روبروم زل زدم. بدتر از این نمی‌شد. انتظار هر کسی رو داشتم غیر از کسی که جلوم ایستاده بود. مستأصل نگاهش کردم که کفشش رو بیرون آورد. فقط چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد بی‌توجه به من که مات مونده بودم، رفت داخل.

به خودم اومدم. چندتا نفس عمیق کشیدم و سریع در رو بستم و رفتم داخل.

کنارش، داخل هال ایستادم. همه به ما نگاه می‌کردن. ناچار و هول، لبخندی زدم. طوری نشسته بودن که دو تا جای خالی مجزا نبود و ما ناچار کنار هم نشستیم. با این‌که نمی‌شناختنش اما سلام و احوالپرسی گرمی باهاش کردن. بعد از چند دقیقه که ما سکوت کردیم و نه من و نه خودش قصد معرفی کردن، نداشتیم. خانومی که با توجه به شباهتش به پدر سینا و البته صدای پشت تلفن که برای خواستگاری وقت گرفته بود، حدس می‌زدم، عمه سینا باشه، گفت:

- ببخشید فضولی می‌کنما!

همه بهش نگاه کردیم که مکثی کرد و با دقت ادامه داد:

- ایشون کی هستن؟

لبخند دستپاچه‌‌ای زدم و با مکث گفتم:

- ایشون…

آب دهنم رو قورت دادم. نمی‌دونستم چی بگم. نمی‌خواستم الان بفهمن که من طلاق گرفتم، چون ممکن بود عین قبل روی تصمیم و زندگی طرلان اثر بذاره. اما اگر هم نمی‌گفتم دیگه چیزی نبود که بخوام تحویلشون بدم. پس تصمیم گرفتم که حقیقت رو بگم تا شاید به خاطر صداقتم اتفاق خاصی نیفته. می‌خواستم بگم که همسر سابقم هستن که صدای طرلان اومد:

- ایشون آقای دکتر کیانمهر، شوهر خواهرم هستن.

تند نگاهی به طرلان انداختم که با سینی چایی ایستاده بود و داشت به همه نگاه می‌کرد الّا من.

چشمام رو بستم و سریع باز کردم. سرم رو به سمت جمع برگردوندم و با لبخند بهشون نگاه کردم. اما اونا با لبخند به قول طرلان به آقای دکتر نگاه می‌کردن. طرلان گوشه‌‌ای نشست. حدسم درست بود و خانمی که فکر می‌کردم عمه سینا باشه رو به جناب دکتر گفت:

- منم بدریم. عمه سینا جان. ایشون هم پدرش هستن.

و به مرد ۶۰ ساله اشاره کرد. و با اشاره به مرد ۳۷ ساله ای گفت:

- ایشونم برادر سینا هستن.

اونم در جواب فقط سری تکون می‌داد.

کلی با هم خوش‌وبش کردن و بالاخره رفتن سر اصل مطلب و عمه خانوم پیشنهاد دادن که بچه‌ها حرف بزنن و بقیه هم قبول کردن. طرلان و سینا رفتن مشغول حرف زدن بشن. برادر سینا بلند شد و گفت:

- با اجازه من چند کلمه با دکتر حرف بزنم.

و نشست کنارش. سری تکون دادم و منتظر موندم تا جمع از سکوت بیرون بیاد. اول کمی راجع‌به اقتصاد حرف زدن بعدم آب و هوا و قیمت سکه و دلار و…

romangram.com | @romangram_com