#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_327


و هم‌زمان صدای آیفون، ناجیم شد. از خدا خواسته با لبخند عذرخواهی کردم و سریع در رو زدم. در هال رو باز کردم و منتظر کیوان شدم که یهو بچه‌ها پریدن بـ*ـغلم.

مات به روبه رو زل زدم. از خودم جداشون کردم و با ترس، آروم گفتم:

- شما اینجا چیکار می‌کنید؟

نگاهم کردن و صیام با لبخند گفت:

- دل تیام برات تنگ شده بود.

تیام با چشم‌های درشت شده گفت:

- دروغ نگو. خودت گفتی بریم مامان رو ببینیم.

ناباور بهشون زل زده بودم که صدای خانومی که به نظر می‌اومد عمه سینا باشه شنیده شد:

- اتفاقی افتاده خانوم سمیعی؟

سریع به خودم اومدم، بلند شدم و دستی به سر بچه‌ها کشیدم و کمی جلوتر بردمشون و گفتم:

- راستش. نه. چیزی نیست. فقط بچه‌ها قرار نبود الان اینجا باشن. کمی متعجب شدم.

خانوم شکوهی نگاهی به بچه‌ها انداخت و گفت:

- پسراتون هستن؟

سری تکون دادم و گفتم:

- بله. با اجازه‌تون.

پدر سینا گفت:

- ان‌شاءالله خدا واسه‌تون نگهشون داره.

ممنونمی گفتم و بچه‌ها رو فرستادم داخل اتاقشون و گفتم تا آخر مهمونی بیرون نیان. رفتم در هال رو ببندم که کفشی بین در قرار گرفت. سرم رو بالا آوردم و ناباور به آدم روبروم زل زدم. بدتر از این نمی‌شد. انتظار هرکس رو داشتم غیر از کسی که جلوم ایستاده بود.


romangram.com | @romangram_com