#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_326
- طناز!
نگاهش کردم که گفت:
- بابا جان ما همیشه پشتت هستیم. مطمئن باش. اگه تو اون مرد رو نخوای، بدون در نظر گرفتن مقام پدر و خانوادش، من جواب منفی رو بهشون میگم. مطمن باش هیچ وقت برای تو اجباری نیست.
سری تکون دادم و بلند شدم. مامان و بابا رو بـ*ـوسیدم که طرلان هم تند بلند شد و خودش رو لوس کرد و همین باعث خنده شد.
بعد از ظهر حدود ساعت سه من شروع کردم به انتخاب لباس. بازم در رو بسته بودم و با ذوق تک تک لباسهام رو بیرون میآوردم و میپوشیدم و امتحان میکردم.
بیشتر لباسهای من کت و شلوار بودن، چون خودم بیشتر دوست داشتم. همه لباسها روی تخت ریخته بود و من با خوشحالی همه رو بعد از پوشیدن میریختم اونجا.
اون شب باید بهترین میشدم. میخواستم خانواده کیانمهر از انتخاب پسرشون نا امید نشن. بالاخره یه لباس خوب پیدا کردم. یه کت و شلوار لیمویی که پشتش طرحهای سفید زده شده بود و من عاشقش بودم و خیلی وقت بود نپوشیده بودمش. تند تند همه رو مرتب کردم و اون رو جلوتر از همه گذاشتم تا مامان ببیندش و اون رو بده بپوشم. چون من مثلا، اصلا راضی به خواستگاری نبودم. سری تکون دادم و با خنده به کت و شلوار دستی کشیدم. ساعت شش، مامان اومد داخل اتاقم و با دیدنم که بیخیال نشستم روی تخت، کمی غر زد و سریع در کمد رو باز کرد و همونطور که حدس زدم کت و شلوار لیمویی رو بیرون و کشید و داد بهم. با ذوق و سریع پوشیدمش که مامان گفت:
- میگم طناز، یه دستی به صورتت بکش. چشمات هنوز باد داره.
سری تکون دادم و مشغول شدم.
راس ساعت هفت آیفون زده شد…
با صدای طرلان که صدام میزد از گذشته پرتاب شدم به حال.
نگاهش کردم. اون تونیک، شلوار سبز که پوشیده بود واقعا عالی بود. لبخندی بهش زدم و بغـ*ـلش کردم، فشارش دادم و گفتم:
- قربونت برم. حالا درست شد.
ازش جدا شدم که بیحوصله برام سری تکون داد و منم رفتم بیرون. شیرینی و میوهها رو چیدم. ساعت هشت میاومدن. نگاهی به ساعت کردم ۶:۴۵ بود. به کیوان زنگ زدم که جواب نداد و منم فکر کردم که داره میاد. سریع رفتم حمام، بعد از دوش آماده شدم و کمی آرایش کردم. نگاهی از داخل آینه به خودم انداختم. لبخند کـ*ـمرنگی زدم. تغییرات صورتم مشخص بود. ابروهام خیلی صورتم رو تغییر داده بود. رفتم بیرون و مدام شماره کیوان رو میگرفتم؛ اما در دسترس نبود. صدای طرلان اومد:
- طناز به جون خودم تو رو بهعنوان عروس اشتباه میگیرن.
سرم رو بالا کردم، روی مبل نشسته بود. با لبخند نگاهش کردم و کنارش نشستم و بیتوجه به تعریفش، یهویی گفتم:
- طرلان، یه وقت ناراحت نباشی که کسی نیستا. من عین کوه پشتتم. حتی اگه بگی نه.
سری تکون داد و خودش رو انداخت توی بغـ*ـلم. طرلان همیشه خیلی زود احساساتی میشه و منم عاشق اینم که مراقبش باشم. همیشه. موهاش رو ناز کردم که یهو در زدن. جیغی کشیدم و طرلان دوید داخل اشپزخونه و من دویدم سمت آیفون. کیوان هنوز نیومده بود و من داشتم از استرس میمردم. دکمه آیفون رو زدم و در هال رو هم باز کردم و ایستادم برای استقبال. اول خانم چادری و بلندی با لبخند جلو اومد و جعبه شیرینی رو که گرفته بودن، بهم داد. با لبخند سلام کردم و اون بـ*ـغلم کرد و رفت داخل. بعدش یه مرد حدودا ۶۰ ساله اومد که بسیار هم شبیه خانم اول بود و بهنظر میاومد پدر خانواده باشه، رفت داخل. بعد هم یه مرد تقریبا ۳۷ ساله که قطعا داماد نبود و در آخر هم یه پسر که به نظر میاومد همون سینا باشه. جلو اومد و آروم سلام کرد و معلوم بود هول شده چون عرق روی پیشونیش نشسته بود و سریع دستهگلی که داخل دستش محکم نگه داشته بود رو بهم داد. با لبخند از دستش گرفتم و با دقت بهش نگاه کردم. قدش متوسط بود، عینک داشت و چشماش زیر عینک مخفی شده بود موهاش رو هم با ژل مو بالا داده بود. به همه تعارف کردم و نشستن. منم گل و شیرینی رو گذاشتم روی اپن و با استرس نشستم. نمیدونستم چیکار باید بکنم. کیوان هم نیومده بود و من تند تند قلبم میزد و فقط داشتم احوالپرسی معمولی میکردم و پام رو تکون میدادم. بعد از چند دقیقه که اونا خودشون رو معرفی کردن و من بهخاطر استرس نشنیدم. مدتی احوالپرسی کردیم؛ اما وقتی حرف کم آوردیم و همه ساکت شدن از روی استرس صدا زدم:
- طرلان جان! چایی لطفا.
romangram.com | @romangram_com