#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_325


با لبخند نگاهم کرد و گفت:

- آره. آفرین.

ولی بعد مشکوک بهم زل زد و گفت:

- ولی… تو از کجا می‌دونی؟

هول شدم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- کیانا چندباری اسمش رو بـرده بود. دو ماه پیش، اون شبم که رفتیم خونه کیانمهر بزرگ هم تولد اون بود دیگه.

سری تکون داد و بلند شد؛ اما جلوی در ایستاد و گفت:

- طناز! مامان جان! خیالت راحت هر چی تو بخوای می‌شه. مطمئن باش.

بی‌توجه سری تکون دادم و من اصلا به حرفاش گوش نمی‌دادم. مامان که بیرون رفت، از ذوق و تعجب و شوک نمی‌دونستم چی کار کنم. اول در رو قفل کردم و جیغ کوتاهی کشیدم که طرلان محکم به در زد و داد زد:

- چی شده؟

بلند گفتم هیچی و دستام رو کوبیدم به هم.

طرلان هم محکم زد به در و داد زد:

- دیوونه.

بدون آهنگ واسه خودم می‌رقـ*ـصیدم. یه‌لحظه می‌نشستم روی تخت و فکر می‌کردم و یه‌لحظه بعد از ذوق می‌مردم.

همون شب، بابا اومد جلوی در و کلی به‌خاطر رفتار مامان عذرخواهی کرد و گفت بیام شام بخورم؛ اما من از ذوق نمی‌تونستم آب بخورم، چه برسه به غذا. بی‌چاره مامان و بابا فکر می‌کردن من از عصبانیت و حرص نمیرم چیزی بخورم؛ ولی در واقع اون‌قدر خوشحال بودم که واقعا نمی‌تونستم لب به چیزی بزنم. اون‌شب تا صبح خوابم نبرد. توی ذهنم مدام تکرار می‌شد که دارمان کیانمهر من رو دوست داره. بین اون‌همه دختر داره میاد خواستگاری من. این‌همه دنبال این بودم که باهاش حرف بزنم. حالا اون داره میاد خواستگاری و از خدا خواسته می‌خواد باهام حرف بزنه. توی تخت مدام تکون می‌خوردم. پتوم رو محکم بغـ*ـل کردم و از خوش‌حالی دستم رو توی موهام عین دیوونه‌ها تکون دادم. تنها کاری که تا صبح کردم این بود که دو بار دزدکی رفتم دست‌شویی.

صبح ساعت نه بود که مامان در زد و ازم خواست برم صبحانه بخورم. خودم رو کمی آشفته نشون دادم و رفتم بیرون. نگاهم کرد و با لبخند بغـ*ـلم کرد و گفت:

- قربونت برم مامان. گریه کردی؟

چیزی نگفتم و سریع ازش جدا شدم و رفتم سمت دستشویی. نگاهی به آینه انداختم. چون شب تا صبح بیدار بودن، چشمام پف کرده بود. مامانم فکر کرد به خاطر گریه‌ست. خندیدم و رفتم بیرون. آروم صبحانه می‌خوردیم که بابا سکوت رو شکست:


romangram.com | @romangram_com